<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>یک مهندس خسته</title>
	<atom:link href="http://teng2.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://teng2.wordpress.com</link>
	<description>روزمرگی های یک آدم متوسط</description>
	<lastBuildDate>Thu, 17 Dec 2009 05:57:08 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='teng2.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/af8bc4c82dce3c5c8e873ed4fd593d80?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>یک مهندس خسته</title>
		<link>http://teng2.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://teng2.wordpress.com/osd.xml" title="یک مهندس خسته" />
		<item>
		<title>رابرت</title>
		<link>http://teng2.wordpress.com/2009/12/17/robert/</link>
		<comments>http://teng2.wordpress.com/2009/12/17/robert/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 04:09:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>teng</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://teng2.wordpress.com/2009/12/17/%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%aa/</guid>
		<description><![CDATA[بعد از خوردن و خوابیدن، متداوم ترین عملی که توی زندگیم انجام داده ام ظرفشویی بوده. از دوران نو نهالی بگیر تا جوانی و الآن هم که اواخر جوانی. از دوران مجردی بگیر تا الآن که با همسرم زندگی می کنم. همیشه ی خدا سینک پر از ظرفی هست که حتماً نامرتب هم چیده شده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=856&subd=teng2&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>بعد از خوردن و خوابیدن، متداوم ترین عملی که توی زندگیم انجام داده ام ظرفشویی بوده. از دوران نو نهالی بگیر تا جوانی و الآن هم که اواخر جوانی. از دوران مجردی بگیر تا الآن که با همسرم زندگی می کنم. همیشه ی خدا سینک پر از ظرفی هست که حتماً نامرتب هم چیده شده اند و برداشتن یک قاشق باعث فروریختن کوهی از ظروف می شود، و اسکاچ کپک زده ای و البته تن رنجور من. حتی در طفولیت هم ظرفشویی می کردم، البته داوطلبانه؛ آن موقع ها دختر جوان سیاه سوله ای به نام اکرم می آمد و خانه مان را تمییز می کرد، و من هم از اکرم خوشم می آمد و دوچرخه &#8220;بی ام اکس&#8221; ام را می دادم به اکرم که بازی کند و در عوض خودم ظرف ها را می شستم. بعد تر ها مادرم این صحنه را دید و من دیگر بعد از آن اکرم را ندیدم.</p>
<p>همیشه هم که داوطلبانه نبوده. توی خانه عیالواری ما که خیلی وقت ها روزی دو بار پخت و پز می شد (چون غذای مانده به معده پدرم نمی سازد)، ظرفشویی حالتی اضطراری داشت و برای مدفون نشدن زیر آوار ظرف چرک باید فکری به حال شان می کردی. مضاف بر اینکه مادرم هم توی بیشتر زندگیش &#8220;مهمان باز&#8221; شدیدی بوده. توی این همه سال تیپ مهمان ها و مهمانی ها عوض شده اند، اما اشتراک همه شان تولید ظرف چرک بود. بدترین این مهمانی ها زمانی بود که مادرم تازه مذهبی شده بود و افتاده بود توی خط درویش بازی و عرفان و قرآن عرفانی و اینها. پدرم بعد از سی سال عملگی دولت، صد و شصت متر آپارتمان خریده بود و هنوز زیر قسطش هن و هن می کرد که مادرم پذیرایی آپارتمان را کرده بود حسینیه. مبل و اسباب و اثاثیه را جمع کرده بود و وقت بی وقت پنجاه تا عارف و درویش و آخوند و علاف می نشستند دور تا دور هال و هر سری هم یکی شمع مجلس می شد. یک سری پیرمرد کشاورزی بود از دهات مشهد، بنده خدا فارسی هم درست حرف نمی زد. پنجاه نفر می نشستند دور کشاورزه و مثلاً بهش می گفتند حاج آقا نصیحت مان کن. کشاورزه ربع ساعتی به سقف زل می زد و بعد آرام می گفت &#8220;دروووخ نگید&#8230;&#8221;، و آن پنجاه نفر هم نیش شان باز می شد و چشمان شان برق می زد و یک عده شان صلوات می فرستادند، با همان چشمهای براق و بهت زده بهم نگاه می کردند و خوشحال بودند از این درک متعالی از زندگی. و البته من هم توی آشپزخانه داشتم ظرف ها را نگاه می کردم تا آمادگی روانی پیدا کنم برای شستشوی شان.</p>
<p>سال سوم دبیرستان بودم و شب امتحان پایان ترم کامپیوتر دوباره &#8220;دوره&#8221; داشتیم. جوانکی لباس سفید پوشیده بود ریش دراز اسکاچی سیاهی داشت و ملت هم با بغض و سکوت حلقه اش کرده بودند. می گفتند سال ها توی جنگل بوده و روی یک درخت زندگی کرده. البته اخبار تا به آشپزخانه می رسید دستمالی هم شده بود و روایتی می گفت که &#8220;آقای جنگلی&#8221; با ببر و پلنگ و خرس هم صحبت می کرده. چایی که بردم دیدم که گردنش را کج کرده بود و سرش پایین بود وتسبیح می انداخت. من که چیزی نمی فهمیدم و برگشتم آشپزخانه و به اسکاچ کنار سینک نگاه کردم. به مادرم گفتم امتحان دارم و نمی توانم کار کنم، توی فضای جنگلی بود و چیزی نمی فهمید. بی فایده بود، کتاب را تکیه دادم به آبچکان و بالاخره آن امتحان و آن دوران هم گذشت. شکر خدا این درویش بازی هم بعد از مدتی از سرش افتاد و دوباره برگشتیم به همان مهمانی های خانوادگی و سرویس دادن به فک و فامیلش.</p>
<p>زندگی و ظرفشویی می گذشت تا اینکه رفتم سر کار. هر کدام از شما با اولین حقوق تان چیزی خریدید، لابد فانتزی. من اولین ماههای حقوقم را جمع کردم و جمع کردم و یک صبح چهارشنبه ای رفتم شریعتی سمت یخچال و ششصد هزار تومان ماشین ظرفشویی بوش اصل آلمان خریدم، با امضای خود آقای رابرت بوش، حک شده توی بدنه. پس تعجب نکن که اینطور هم فاتحانه کنارش ژست بگیرم:</p>
<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" style="display:inline;border:0;" title="untitled" src="http://teng2.files.wordpress.com/2009/12/untitled.jpg?w=225&#038;h=177" border="0" alt="untitled" width="225" height="177" /></p>
<p style="text-align:justify;">پانویس: انگار عکسه دوباره بازی در اورده، اینجاآپلود میکنم، گویا این سایت از ایران قابل دسترسه:</p>
<p style="text-align:justify;">http://www.atings.com/uploads/1261085479.jpg</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/teng2.wordpress.com/856/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/teng2.wordpress.com/856/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/teng2.wordpress.com/856/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/teng2.wordpress.com/856/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/teng2.wordpress.com/856/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/teng2.wordpress.com/856/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/teng2.wordpress.com/856/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/teng2.wordpress.com/856/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/teng2.wordpress.com/856/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/teng2.wordpress.com/856/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=856&subd=teng2&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://teng2.wordpress.com/2009/12/17/robert/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>78</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">teng</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://teng2.files.wordpress.com/2009/12/untitled.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">untitled</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>sociable</title>
		<link>http://teng2.wordpress.com/2009/12/11/sociable/</link>
		<comments>http://teng2.wordpress.com/2009/12/11/sociable/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 18:19:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>teng</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[بلاگ نویسی سر کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://teng2.wordpress.com/?p=851</guid>
		<description><![CDATA[&#8230;
خـــــــــــب، بچه کجایی؟ جنوبی هستین؟ شیرازی؟ کرمانی؟ شمالی؟ نه نگو. دوست دارم حدس بزنم. بازی های حدسی رو خیلی دوست دارم. تهرانی؟ ترک؟ شابدولزیم؟ وایسا، وایسا، الآن میگم&#8230; مشهدی؟&#8230;
ئه، چه جالب، پس اصلیت تون مال کرمانشاهه. خیلی جالبه، خیلی. اصلاً فکر شم نمی کردم. خیلی جالبه.  چقدر عجیب&#8230;
خــــــــــب، پدر و مادر چکار می کنن؟
خــــــــــب، خواهر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=851&subd=teng2&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">خـــــــــــب، بچه کجایی؟ جنوبی هستین؟ شیرازی؟ کرمانی؟ شمالی؟ نه نگو. دوست دارم حدس بزنم. بازی های حدسی رو خیلی دوست دارم. تهرانی؟ ترک؟ شابدولزیم؟ وایسا، وایسا، الآن میگم&#8230; مشهدی؟&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">ئه، چه جالب، پس اصلیت تون مال کرمانشاهه. خیلی جالبه، خیلی. اصلاً فکر شم نمی کردم. خیلی جالبه.  چقدر عجیب&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">خــــــــــب، پدر و مادر چکار می کنن؟</p>
<p style="text-align:justify;">خــــــــــب، خواهر و برادرا چکار می کنن؟</p>
<p style="text-align:justify;">خــــــــــب، کانادا رو دوست دارین یا ایران؟</p>
<p style="text-align:justify;">خب، نگفتی، می خوای برگردی یا بمونی؟</p>
<p style="text-align:justify;">آره، آره، ایران که افتضاح شده&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">خــــــــــب، ایران هوا گرم بود یا سرد؟</p>
<p style="text-align:justify;">آره اینجا که خیلی سرده. همش سردمه.</p>
<p style="text-align:justify;">آخــــــــی، دلت پس حسابی تنگ شده بود&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">خـــــــــــب، کریسمس جایی نمیرین؟</p>
<p style="text-align:justify;">آره بابا، با این وضع آب و هوا، همون خونه بهتره، استراحت، فیلم، کتاب، ریلاکسه ریلاکس&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">.</p>
<p style="text-align:justify;">.</p>
<p style="text-align:justify;">.</p>
<p style="text-align:justify;">تلاشهای مذبوحانه مهندس خسته برای سوشالایزینگ بدون اصطکاک</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/teng2.wordpress.com/851/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/teng2.wordpress.com/851/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/teng2.wordpress.com/851/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/teng2.wordpress.com/851/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/teng2.wordpress.com/851/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/teng2.wordpress.com/851/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/teng2.wordpress.com/851/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/teng2.wordpress.com/851/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/teng2.wordpress.com/851/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/teng2.wordpress.com/851/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=851&subd=teng2&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://teng2.wordpress.com/2009/12/11/sociable/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>46</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">teng</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ولم کن</title>
		<link>http://teng2.wordpress.com/2009/12/10/%d9%88%d9%84%d9%85-%da%a9%d9%86/</link>
		<comments>http://teng2.wordpress.com/2009/12/10/%d9%88%d9%84%d9%85-%da%a9%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 15:09:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>teng</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[بلاگ نویسی سر کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://teng2.wordpress.com/2009/12/10/%d9%88%d9%84%d9%85-%da%a9%d9%86/</guid>
		<description><![CDATA[داره بهم نگاه میکنه. این حرومزاده اومده عمر منو بخوره. هر روز خدا جلوشم. داره کورم میکنه. به قرآن جون داره، می فهمه. اصلاً شاید مریخی ها این کامپیوتر رو ساختن و دارن از تویش ما رو نگاه می کنن؟ بابا ولم کن. میگی کامپیوتر اومده، آدما بهم نزدیکتر شدن، به خدا اینطور نیست. من [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=849&subd=teng2&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">داره بهم نگاه میکنه. این حرومزاده اومده عمر منو بخوره. هر روز خدا جلوشم. داره کورم میکنه. به قرآن جون داره، می فهمه. اصلاً شاید مریخی ها این کامپیوتر رو ساختن و دارن از تویش ما رو نگاه می کنن؟ بابا ولم کن. میگی کامپیوتر اومده، آدما بهم نزدیکتر شدن، به خدا اینطور نیست. من از همه دورم. روبرویت وایسادم، توی رویم حرف می زنی، من یه جای دیگه ام. توی خونه، چهار ساعت کله ام توی کامپیوتر. کله زنم توی کامپیوتر. بعد که دیگه چشامون شده کاسه خون می پریم روی همیدگه و می خوابیم. خدا رو شکر این دو تا کار چشم نمی خواد. بعد دوباره از ساعت نه صبح داره نگاهمون می کنه. یکی منو نگاه کنه، یه خل می بینه که ساعت ها خیره شده به صفحه مانیتورش و دستش توی یک مستطیل کوچیک تکون-تکون می خوره، هر از گاهی می خنده. همه دنیا رو از توی مانیتور می بینه، اما حتی حوصله نداره از پنجره بیرون رو نگاه کنه. ای آقا، پاشم برم یه چیزی بخورم که دلم داره بدجور مالش میره، الآنه که یا مانیتور منو بخوره یا من مانیتور رو گاز بزنم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/teng2.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/teng2.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/teng2.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/teng2.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/teng2.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/teng2.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/teng2.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/teng2.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/teng2.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/teng2.wordpress.com/849/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=849&subd=teng2&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://teng2.wordpress.com/2009/12/10/%d9%88%d9%84%d9%85-%da%a9%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>40</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">teng</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کردان</title>
		<link>http://teng2.wordpress.com/2009/12/02/kordan/</link>
		<comments>http://teng2.wordpress.com/2009/12/02/kordan/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 00:10:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>teng</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://teng2.wordpress.com/?p=842</guid>
		<description><![CDATA[یک – مرد بدون شیرموز، همانند خرگوش بدون هویج هست. این را خود بوعلی سینای کبیر بهم گفته، حتی اگر خودش یادش نباشد. من تمام جوانان دنیا را نصیحت می کنم که یک دانه از این گوشکوب برقی ها بخرند و صبح به صبح شیرموز بزنند. توی شیرموزشان قاشقی عسل بزنند و سر قاشقی دارچین [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=842&subd=teng2&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">یک – مرد بدون شیرموز، همانند خرگوش بدون هویج هست. این را خود بوعلی سینای کبیر بهم گفته، حتی اگر خودش یادش نباشد. من تمام جوانان دنیا را نصیحت می کنم که یک دانه از این گوشکوب برقی ها بخرند و صبح به صبح شیرموز بزنند. توی شیرموزشان قاشقی عسل بزنند و سر قاشقی دارچین هم به همچنین. موزش هم ترجیحاً درشت باشد. اگر ساکن بلاد کفری، موز ارگانیک بخر، ده سنتی گرانتر هست، اما پول اضافی راه دوری نرفته و بجایش موزهای درشت تری نصیب ات می شود. مضاف بر اینکه توجه داری که هرچه موز درشت تر باشد ضریب Mozy اش بالاتر هست؛ و این ضریب عبارت است از نسبت وزن گوشت لخم موز به وزن کل موز (که شامل گوشت لخم موز به علاوه پوست موز می شود)، و هر چه بالاتر باشد یعنی اینکه در عوض یک پول ثابت داری موز بیشتری می خوری. تشکر لازم نیست.</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">دو – کردان با هشتاد و پنج کیلو ان و گه اندرونش افتاد و مرد، به همین سادگی. حالا تفاوتش با من و شما این است که به خاطر آن هشتاد و پنج کیلو، صدای زمین خوردنش یک کمی بم و دلنشین بود. این همه خودش را پاره کرد که چی، امروز که خیلی مهم نیست مدرک نکبتی اش را از کجا گرفته بود. آدمها یادشان می رود رفتنی اند. حالا کردان که کاره ای نبود، ولی واقعاً برایم سوال است که این حکومتی ها چطوری فکر می کنند. خب این جماعت بسیجی ها و ارزشی ها که انقدر سنگین شستشوی مغزی شده اند که با همین جفنگیات اجر اخروی و تقدس نظام و دشمن و اینها خودشان را توجیه می کنند. اما دانه درشت هایشان چی، آنهایی که خودشان این جفنگیات را تدوین کرده اند که مطمئناً به پوچی اش واقفند. واقعاً یادشان رفته که رفتنی اند که اینگونه جولان می دهند؟ آقای Trent Reznor عنقریب پانزده سال پیش خوانده اند* که:</p>
<p style="text-align:justify;">You can have it all</p>
<p style="text-align:justify;">My empire of dirt</p>
<p style="text-align:justify;">چند وقت پیش ها مستندی می دیدم در مورد مصر و فراعنه. این هرم ها که می بینی اندازه کوه، هرکدام قبر یکی از این ولدالزناها بوده که البته درونش کاخ مجللی هست. یعنی اینها جدی جدی فکر می کردند که بعد از مرگ هم به نحوی زندگی دارند، نشان به آن نشان که توی مقبره شان توالت هم کار گذاشته بودند.حال این ماجرا چند هزار سال پیش بوده و تاریخ شده و پند اندرز شده خیر سرمان، مثلاً برای دوران ما؛ البته گویا فقط ما آدم های هیچکاره می نشینیم و مستند مصر می بینیم و Hurt گوش می دهیم تا ازش درس بگیریم. چه می دانم، لابد این ماجرای مرگ تا همین امروز انقدر ترسناک و غیر قابل هضم است که آدمها ترجیح می دهند فراموشش کنند و گه خوریشان را بکنند و دیگران را سرویس کنند. ای کاش یکی دانه درشت تر از کردان اینطور ناگهانی سقط می شد، شاید این ارباب قدرت یک کم به خودش می آمد.</p>
<p style="text-align:justify;">* <a href="http://www.youtube.com/watch?v=SmVAWKfJ4Go">نسخه بازخوانی شده جانی کش</a></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/teng2.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/teng2.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/teng2.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/teng2.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/teng2.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/teng2.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/teng2.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/teng2.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/teng2.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/teng2.wordpress.com/842/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=842&subd=teng2&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://teng2.wordpress.com/2009/12/02/kordan/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>78</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">teng</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اگه یه روز بری سفر</title>
		<link>http://teng2.wordpress.com/2009/11/26/guitar/</link>
		<comments>http://teng2.wordpress.com/2009/11/26/guitar/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 04:24:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>teng</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://teng2.wordpress.com/?p=835</guid>
		<description><![CDATA[راهنمایی که بودم کلاس ارف می رفتم (یک دوره آموزش موسیقی مخصوص کودکان). فلوت رکوردر و زایلوفون و بلز می زدیم و می خواندیم و کنسرت های کوچک می دادیم و بنده خدا پدرم که هر هفته مرا از این سر شهر می برد به آن سر، البته به زور مادرم. بعد از آن دوره [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=835&subd=teng2&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">راهنمایی که بودم کلاس <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Orff_Schulwerk">ارف</a> می رفتم (یک دوره آموزش موسیقی مخصوص کودکان). فلوت رکوردر و زایلوفون و بلز می زدیم و می خواندیم و کنسرت های کوچک می دادیم و بنده خدا پدرم که هر هفته مرا از این سر شهر می برد به آن سر، البته به زور مادرم. بعد از آن دوره هم یک جلسه ای بود که معلم های موسسه چند تا ساز را می نواخنتند به عنوان معرفی به ما، که مثلاً ببینیم به کدام ساز علاقمند هستیم و همان را ادامه بدهیم. من هم عدل همان جلسه را نتوانستم بروم، و در عوض بعنوان یک پسر نمونه نسل جنگ، ارزان ترین ساز را انتخاب کردم: فلوت دکمه دار که یک نمونه چینی اش را به پنجاه هزار تومان خریدم. یک چند وقتی زدم و تازه فهمیدم چه مصیبتی هست. برخلاف ظاهر ساده اش، حتی صدا در آوردن ازش کار حضرت فیل بود: فوت که نمی کردی، باید با عضلات شکم هوا می فرستادی بیرون و بعد انگار می خواهی با سر شیشه نوشابه سوت بزنی، یک همچین حالتی داشت. دو دقیقه دمیدن این مدلی اندرون ات را به درد می اندازد و خلاصه استادم روزی پنجاه تا دراز و نشست برایم نسخه پیچید. آن موقع ها هنوز دبیرستان غیرانتفاعی مثل وبا فراگیر نشده بود و یک مدل دولتی بود و یک مدل هم نمونه مردمی که امتحان ورودی داشت. من هم داشتم کلاً لابی می کردم که بروم هنرستان. البته وسط دعوای هنرستان و دبیرستان و دولتی و نمونه مردمی، پدرم تصمیم گرفت چند صباحی توی هرمزگان کارمندی کند و برنامه های من هم طبعاً پشم شد. توی بندرعباس نزدیکترین چیزی که به استاد فلوت پیدا کردم اعجوبه ای بود که توی پارک شهر، آن طرف قفس شیرها، یک دکه اجاره کرده بود و نی درس می داد. جذبم نکرد، حالا نمی دانم، مجاورت قفس شیر ها بود، یا همان اولین صحنه ای که یک نی فیلم پیچی شده رو چپاند لای دندانهای خرگوشی سیاهش و ته مانده غذای ظهر را هم پاک کرد و نی محزون و خسته ای برایم نواخت.</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">فلوت و نی لبک را ول کردم تا دوباره آخر سال سه لیسانس کک گیتار برقی افتاد به جانم. یکی از بچه های دانشگاه یک استاد فلامنکو بهم معرفی کرد و چند تا سی دی بابک امینی هم بهم داد و من هم شروع کردم، به این هوا که بعد مدتی بروم سراغ الکتریک، اما یکهویی جذب شدم و یه مدت خیلی هم تمرین کردم. از کناب و چیزهای دیگر زده بودم و به جایش تمرین می کردم. بعد حالت بدی هست وقتی که همه چیز آماده هست و انگیزه هست و علاقه هست، اما سن ات زیاد هست، سن زیاد قاتل ساز زدن هست. من هم توقع زیادی نداشتم، هدفم این بود که به سطحی برسم که بعد از چند سال همینطور تفننی و تفریحی بنوازم، بدون صرف وقت و انرژی زیاد برای تمرین و اتود و یادگیری. از آنطرف می دانستم که اخر سر اما همین مهندسی و عمران و ساختمان قرار هست نان بیار سفره ام باشد. برای فوق لیسانس دوباره یک کم وفقه داشتم و بعدش هم جذب گیتار کلاسیک شدم. این یکی دیگر شوخی بردار نبود. قطعات فوق العاده زیبا هستند؛ میلونگا و ال نگریتو و والس ونزولانو و الخ، اما در آوردن هر یک قطعه به معنی کلمه کون آدم را پاره می کند. کلاس های منظم را کنسل کردم و فکر کنم همینجا سراشیبی ام شروع شد. توی کانادا هم یکی دوبار شروع کردم منظم تمرین کردن و حتی توی آخرین تلاش به <a href="http://www.youtube.com/watch?v=UGFD_-FNEvo">فانتازیای وایس</a> هم انگولکی دادم و خداییش پیش هم رفت، اما از من بشنو: گیتار کلاسیک هم همان قضیه کوه یخی هست که نود درصدش زیر آب پنهان هست، حتی برای درجا زدن هم حداقل روزی یک ساعت &#8220;تمرین&#8221; جانانه لازم دارد و خلاصه سنخیتی با تقنن و تفریح و درس و دکترا و گشادی ندارد. از این طرف دلم می سوخت برای این همه وقتی که توی این همه سال ریخته بودم پای گیتار. خسته ات نکنم، مخلص کلام، روم به دیوار، عذر می خواهم، اما چند وقتی هست که شروع کرده ام بزنم و بخوانم! بله، &#8220;اگه یه روز بری سفر&#8221; را هم خواندم. اما آشنایی و علاقه ای به پاپ ایرانی ندارم و فعلاً دارم توی چند تا آهنگ آکوستیک نیل یانگ و آقا تام ویتس و آقا جانی کش دست و پا می زنم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/teng2.wordpress.com/835/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/teng2.wordpress.com/835/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/teng2.wordpress.com/835/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/teng2.wordpress.com/835/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/teng2.wordpress.com/835/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/teng2.wordpress.com/835/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/teng2.wordpress.com/835/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/teng2.wordpress.com/835/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/teng2.wordpress.com/835/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/teng2.wordpress.com/835/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=835&subd=teng2&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://teng2.wordpress.com/2009/11/26/guitar/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>68</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">teng</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Without you I&#8217;m nothing</title>
		<link>http://teng2.wordpress.com/2009/11/19/without-you-im-nothing/</link>
		<comments>http://teng2.wordpress.com/2009/11/19/without-you-im-nothing/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 04:02:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>teng</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://teng2.wordpress.com/?p=827</guid>
		<description><![CDATA[یادت می آید بیست سالگی ناموفقم را؟ به در و دیوار زدن برای پیدا کردن دختری، هر دختری، که باهاش حرف بزنم، دستش را بگیرم، مخش را بزنم که باهاش دوست بشوم. توی محل، توی دانشگاه، توی تاکسی، توی فامیل، توی شماره تلفن های دست به دست، توی ترافیک جردن و ولیعصر، توی دید زدن [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=827&subd=teng2&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;" dir="rtl">یادت می آید بیست سالگی ناموفقم را؟ به در و دیوار زدن برای پیدا کردن دختری، هر دختری، که باهاش حرف بزنم، دستش را بگیرم، مخش را بزنم که باهاش دوست بشوم. توی محل، توی دانشگاه، توی تاکسی، توی فامیل، توی شماره تلفن های دست به دست، توی ترافیک جردن و ولیعصر، توی دید زدن آپارتمان بغلی، توی چرت های بعد از ظهر، خواب های چسبناک دم صبح، توی هر جایی که بوی دختر بیاید، سایه زنی باشد، امیدی هرچند ناامید باشد. یادت می آید سرخ و سفید شدن ها را، جک های بیمزه را، اودکلن های ارزان قیمت، جین های دمپا گشاد، جین های راسته، موهای آلمانی، موهای تن تنی را، موهای فرق وسط، فرق بغل، توی پیشانی، خوابیده به عقب، کتیرا و ژل های ارزان قیمت، تیریپ متفاوت بودن، تلاش های مذبوحانه، فیلم سوپرهای آلمانی، سایت های پ.و.ر.ن مجانی، تختخواب دوران نوجوانی که انگار مقدر است تا آخر عمر تویش دست و پا بزنی، با ملافه ای لوله شده لای پا، عقده به دختربازها، دولدراز ها، خوشتیپ ها، مهره مار دار ها، فلسفه پردازی های دور و دراز بی معنی، توجیه ناموفقی ها.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">همین هست که تعداد رابطه های قبل از ازدواجم به تعداد انگشتان پای چپ ات هم نمی رسد. تازه بماند که طبق آیین نامه ایزو 9001، بیشتر شان اصولاً حتی صلاحیت این را ندارند که &#8220;رابطه&#8221; نامیده بشوند. پنج سال پیش که دوست دخترم را دیدم، ندید بدیدی بودم که باورش نمی شد کسی ممکن است دوستش داشته باشد. امروز که به گذشته ها فکر می کنم واقعاً ناراحتم که سوی چشمم بابت بالا تنه مواج خانم پاملا اندرسون از بین رفت. لابد تقصیر این فرهنگ وامانده و نکبتی مان هست دیگر. یک حساب سرانگشتی که بکنی، اگر چهل سال عمر مفید جنصی داشته باشی، هفشده سال انفعال و کف کردگی یعنی یک چهارم بلیط ات سوخته، آنهم یک چهارمی که به کل سه چهارم باقی مانده می چربد. قصدم موعظه نیست، فقط قدر زندگی و عمر را باید بیشتر بدانیم.</p>
<p style="text-align:left;" dir="rtl">Without you I&#8217;m nothing  &#8211; <a href="http://www.youtube.com/watch?v=_GqnDROi6l4" target="_blank">video</a>, <a href="http://www.4shared.com/file/28976042/1a16bd43/Placebo__David_Bowie_-_Without_You_Im_Nothing.html?s=1" target="_blank">audio</a></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/teng2.wordpress.com/827/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/teng2.wordpress.com/827/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/teng2.wordpress.com/827/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/teng2.wordpress.com/827/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/teng2.wordpress.com/827/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/teng2.wordpress.com/827/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/teng2.wordpress.com/827/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/teng2.wordpress.com/827/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/teng2.wordpress.com/827/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/teng2.wordpress.com/827/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=827&subd=teng2&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://teng2.wordpress.com/2009/11/19/without-you-im-nothing/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>91</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">teng</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اسب</title>
		<link>http://teng2.wordpress.com/2009/11/18/horse/</link>
		<comments>http://teng2.wordpress.com/2009/11/18/horse/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 03:58:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>teng</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://teng2.wordpress.com/?p=822</guid>
		<description><![CDATA[من اسبی هستم که دارم یکی یکی از روی موانع چوبی می پرم. درست که آقا اسبه نمی داند که برای چه باید خوشحال باشد، اما بهر حال آخر مسابقه خوشحال هست. حداقلش این است که می داند توی آینده نزدیک دوباره هیجان و پرش و مسابقه ندارد. من هم آرامش مطبوعی دارم و شب [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=822&subd=teng2&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;" dir="rtl">من اسبی هستم که دارم یکی یکی از روی موانع چوبی می پرم. درست که آقا اسبه نمی داند که برای چه باید خوشحال باشد، اما بهر حال آخر مسابقه خوشحال هست. حداقلش این است که می داند توی آینده نزدیک دوباره هیجان و پرش و مسابقه ندارد. من هم آرامش مطبوعی دارم و شب ها را با ته لیوانی ویسکی و دوتا یخ برای خودم جشن می گیرم؛ توی چند هفته گذشته چند تا امتحان را پریده ام: امتحان جامع، دفاع شفاهی از پروپوزال تز و آخریش هم اخذ گواهینامه رانندگی کانادایی. بله دوست من، انقدر وقیح هستند که منی که دو ماه دیگر گواهینامه ایرانی ام باطل می شود هم باید امتحان می دادم. البته که خود مربی مربوطه تا نشستم پشت فرمان و دنده را جا زدم فهمید قضیه از چه قرار است و طفلکی معلوم بود که خجالت کشیده، یک چیزهایی هم به انگلیسی گفت که من درست متوجه نشدم اما یحتمل منظورش این بوده که &#8220;برادر، من مامورم و معذور&#8230;&#8221;. بگذیم، والله به خدا عقده شده بود برایم: این همه ما ها مالیات های سیزده درصدی دادیم و این کانادایی ها باهاش زیرساخت ها را توسعه دادند و پل معلق ساختند و اتوبانهای خوشگل و کفی ساختند، حداقل سهم ما این است که آرنج را لبه شیشه تکیه بدهیم و اتوبان سواری کنیم و خلاصه آن تویوتاهه که گاز و گوز می کند من هستم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعدش هم اینکه، پس از عنقریب دو سال پیکار با امپریالیسم و مصرف زدگی و تهاجم فرهنگی، بالاخره تسلیم شدم و مجبور شدم موبایل بخرم. راستش را بخواهی تا حالا توی دانشگاه یک اتاقکی بود که با همکاری مصری تویش همزیستی مسالمت آمیزی داشتیم. البته که کلاً راه رفتن، نفس کشیدن، گوزیدن، حرف زدن، آب خوردن، و کلاً &#8220;وجودش&#8221; یک جورهایی سوهان روح من بود، اما خوبیش این بود که دسترسی همه جانبه ای به تلفن داشتم و خلاصه امورات تلفنی نسبتاً مفصّل ام رفع و رجوع می شد. حالا قرار است یک دانشجو جدید &#8220;فوق دکترا*&#8221; بیاید و من جایم را عوض کردم و جل و پلاس مان را برده ایم توی اتاقی که دست کمی از سرباز خانه ندارد. و البته برای همین مجبور هم شدم تن به قرارداد های ننگین این شرکت های مخابراتی کانادایی هم بدهم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">* این &#8220;فوق دکترا&#8221; یا &#8220;پست داک&#8221; هم از آن چیزهای من در آوردی هست که یک عده هم خیلی باهاش پز اضافی می دهند. ته قضیه این است که آدمی که کار درست و درمان پیدا نکرده و همچنین کرسی استادی هم برایش مهیا نیست، با حقوق نازلی می رود و جایی &#8220;پست داک&#8221; می شود. وظایفش هم اصولاً تعریف مشخصی ندارد و از کمک در تدریس یا تحقیق تا دستمال کشی برای استاد مثغیر هست. اصولاً &#8220;پست داک&#8221; راست کار کسانی هست که دنبال موقعیت استادی هستند اما هنوز موقعیتی فراهم نشده و با &#8220;پست داک&#8221; یک جورهایی این دست آن دست می کنند تا شاید فرجی حاصل شود. بعد اساتید ایران با این ترجمه نعل به نعل &#8220;فوق دکترا&#8221; خیلی حال می کنند و کلاس مبسوطی باهاش می گذارند و جوری عنوانش می کنند انگاری یکی از مدارج تحصیلی هست بعد از دکترا. و یادش به خیر، چقدر فک ما می افتاد روی زمین وقتی استادی با افتخار می گفت که &#8220;فوق دکترایش&#8221; را فلان جا &#8220;گرفته&#8221;. زرشــک.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/teng2.wordpress.com/822/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/teng2.wordpress.com/822/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/teng2.wordpress.com/822/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/teng2.wordpress.com/822/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/teng2.wordpress.com/822/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/teng2.wordpress.com/822/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/teng2.wordpress.com/822/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/teng2.wordpress.com/822/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/teng2.wordpress.com/822/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/teng2.wordpress.com/822/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=822&subd=teng2&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://teng2.wordpress.com/2009/11/18/horse/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>30</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">teng</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تولد</title>
		<link>http://teng2.wordpress.com/2009/11/09/birthday/</link>
		<comments>http://teng2.wordpress.com/2009/11/09/birthday/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 02:39:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>teng</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://teng2.wordpress.com/2009/11/09/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[شما بگو مثلاً سال هشتاد و سه یا چهار، بیست تا هزار تومنی توی مشتم هست، مشتم توی جیب کاپشنم هست، مغازه های تجریش و ولیعصر را حریصانه نگاه می کنم دنبال پولیور دخترانه مناسب بودجه ام. دست می کشم روی بافت درشت پولیور یوغوری که فروشنده انداخته روی پیشخوان، نیاز به علم زیادی ندارد، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=814&subd=teng2&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>شما بگو مثلاً سال هشتاد و سه یا چهار، بیست تا هزار تومنی توی مشتم هست، مشتم توی جیب کاپشنم هست، مغازه های تجریش و ولیعصر را حریصانه نگاه می کنم دنبال پولیور دخترانه مناسب بودجه ام. دست می کشم روی بافت درشت پولیور یوغوری که فروشنده انداخته روی پیشخوان، نیاز به علم زیادی ندارد، عین روز روشن است که نایلون خالص هست، اصلاً یک کم بیشتر که دست می کشم یکی-دوتایی جرقه هم می زند. از این پولیورهایی هست که فقط سنگین هستند و توی سرما انگار نه انگار که یک پولیور پنجاه کیلویی بوگندو پوشیده ای، اما برعکس، هوا که یک کم گرم باشد این هم دوچندان گرمت می کند. بعد یاد پولیور موهر ننه ام می افتم که پدرم از چکسلواکی کادو آورده بود، درست که گل درشت بود و طرحش توی ذوق می زد، اما نرمترین چیزی بود که توی زندگیم بهش دست زده بودم. اسکناس ها را توی جیبم چک می کنم و از مغازه می زنم بیرون. از تجریش می بُرم و مثلاً روز بعدش از &#8220;مستر پیچ اند میس لمون&#8221; توی پاسداران سر در می آورم. کارخدا همین طوری هاست دیگر، دقیقه نود یک پولیور شتری/سدری رنگ باب میلم پیدا می کنم و اینگونه تولد دوست دخترم به خیر و خوشی می گذرد.</p>
<p>تا بوده و بوده، هر وقت که دنبال کادو برای همسرم بوده ام اولین گزینه ام پولیور بوده. الآن هم طفلی یک کشو پر از پولیور دارد که کلاً یکی دوتایشان را دوست دارد و استفاده می کند و بقیه هم خوراک موریانه های منزل مان هستند. بهرحال دوست پسر و همسر بافرهنگ (بخوانید دانشجو/کارمند دون پایه) این تبعات را هم دارد. همه اش که تراوشات فرهنگی نیست، مفلسی و نکبت و ادبار و بی پولی هم هست. حالا شما هم دور بر ندار، یک تولدی را به یاد دارم که برای خودم آقایی شده بودم و مهندس شده بودم و از آب و گل در آمده بودم و ماهی ششصد تا می ریختند به حسابم و من خدا را بنده نبودم و شما را ریز می دیدم، مثل یک مرد رفتم هفت تیر، سه-چهار تا تراول پنجاهی گذاشتم توی کیف دستی چرمم و عینک آفتابی زدم و یازده صبح رفتم خرید طلا. فضا در حوالی ابولی پورعرب و کادیلاک نقره ایش توی فیلم عروس. بله برادر. صد و پنجاه تومان گلوبند خریدم و غلط نکنم فاکتور خریدش هنوز هم توی اتاق زمان یالغوزی ام هست، توی همان جعبه چوبی که با تخته سه لا سال دوی دبیرستان ساختم. البته که دوران اوجم مثل یک جرقه بود، جرقه هم کمتر، یک کبریت توکلی نم کشیده که بعد از ده هزار بار کشیدن می چسد و دود می شود بدون شعله: دوباره سر و کارمان افتاده به دانشجویی. توی این دو سالی که کانادا بوده ایم یک کم چاشنی هیجان را کم کرده ایم و روز قبل از تولدش می برمش و یک تکه لباسی یا چیزی که لازم دارد را به  سلیقه و سایز مناسب خودش می خرم؛ پارسال یک جلیقه با طرح اسکاچ، امسال یک کاپشن. حواسم هست که چقدر کار ضایعی هست، اما خب حداقل یک چیز بدرد بخور هدیه می گیرد که مطمئناً استفاده می کند. اصلاً به خدا انقدر هم کار ضایعی نیست؛ تقصیر هالیوود هست که هی یک آقایی یک قوطی بزرگ به جولیا رابرتز می دهد و خانم رابرتز هم یک لباس آنچنانی از تویش در می آورد و می پوشد و تنخور و ممه خور و همه چیز هم عالی، و بعد جیغ شادی می کشد. پوف.</p>
<p>شام شب تولد هم خداییش برنامه داشتیم برویم یک رستوران آبرومند. بعد خودش گفت که فیش اند چیپس می خواهد. گفتم اگر واقعاً اینطوری هست، تعریف جایی را خوانده ام که تخصص اش غذای دریایی هست منتها توی اشل کارگری؛ یعنی غذا عالی اما دکور و مخلفات و اینها چنگی به دل نمی زند، اما خب نمره یک ماهی و میگو و اختاپوس و این مسائل هست. خسته ات نکنم، رفتیم همینجا. جو رستوران صمیمی و عالی، لامپ مهتابی، یخچالی پر از آبجو و نوشابه و مشتری های میانسال به بالایی که معلوم بود همه دنبال اصل ماجرا هستیم: غذا، بشقابی پر و پیمان و مردافکن که کف اش معلوم نیست، از بس که کوت شده با ماهی و میگو و سیب زمینی سرخ کرده و هر آنچه که خوب است. دوست دارم محیط های اینچنینی را، هدف مشترک، هدفی ساده و مشترک، فراتر از نژاد و طبقه اجتماعی و دین و دیگر مرزبندی ها&#8230; محکم توی صندلی نشسته ام، سالاد و آبجو را زده ایم و عقل و شکم و روحمان دارند تنوره می کشند در رویای بشقاب دریایی، علی الخصوص که بشقاب های سر دست گارسن ها را هم می بینی که البته فقط از کنارت رد می شوند و روی میز بغلی فرود می آیند. حواسم هست چهار کلمه ای راجع به تولدش هم بگویم هر چند منقطع. نگاهم دوخته به در آشپرخانه هست، انگار سراب می بینم، گارسن چاقالو با دست پر توی درگاهی آشپزخانه ظاهر می شود، به طرفم می آید، نه سراب نیست، دوستش دارم، لبخندی رد و بدل می کنیم. بشقاب ها را بالا گرفته. کناره های صندلی را محکم می گیرم، مبادا که بیفتم. بشقاب را نزدیک میز می قاپم و می نشانم روبرویم. انگلیسی یادم رفته. با نگاه ازش تشکر می کنم و بسم الله الرحمن الرحیم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/teng2.wordpress.com/814/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/teng2.wordpress.com/814/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/teng2.wordpress.com/814/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/teng2.wordpress.com/814/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/teng2.wordpress.com/814/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/teng2.wordpress.com/814/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/teng2.wordpress.com/814/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/teng2.wordpress.com/814/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/teng2.wordpress.com/814/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/teng2.wordpress.com/814/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=814&subd=teng2&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://teng2.wordpress.com/2009/11/09/birthday/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>98</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">teng</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>The Collector</title>
		<link>http://teng2.wordpress.com/2009/11/06/the-collector/</link>
		<comments>http://teng2.wordpress.com/2009/11/06/the-collector/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 02:22:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>teng</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://teng2.wordpress.com/2009/11/06/the-collector/</guid>
		<description><![CDATA[
می خواستم بیایم و بگویم پا شو و برو این فیلم The Collector را ببین، ترجیحاً توی سینما با صدای دالبی، ترجیحاً مجردی، البته اگر خیلی می خاری و اگر خیلی یکنواختی و اگر چند وقتی هست که نورون هایت به میزان مکفی تحریک نشده اند، اگر فقط دنبال اسلشری هستی که یک ساعت و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=810&subd=teng2&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><a href="http://teng2.files.wordpress.com/2009/11/watch-the-collector-online.jpg"><img style="border:0;" src="http://teng2.files.wordpress.com/2009/11/watch-the-collector-online_thumb.jpg?w=176&#038;h=244" border="0" alt="watch-The-Collector-online" width="176" height="244" /></a></p>
<p>می خواستم بیایم و بگویم پا شو و برو این فیلم <a href="http://www.imdb.com/title/tt0844479/" target="_blank">The Collector</a> را ببین، ترجیحاً توی سینما با صدای دالبی، ترجیحاً مجردی، البته اگر خیلی می خاری و اگر خیلی یکنواختی و اگر چند وقتی هست که نورون هایت به میزان مکفی تحریک نشده اند، اگر فقط دنبال اسلشری هستی که یک ساعت و نیم از زندگی مرخصی بگیری و بعد برگردی سر روزمرگیت. بهرحال سالیان سال هست که فیلم ترسناک ها آمده اند و فیلم ترسناک ها رفته اند و دیگر همه مان از حفظیم که وقتی فردی تلفن را بردارد که به پلیس خبر بدهد، حتماً سیم گوشی پاره هست. بعد خب جالب هست که حالا اینبار فرد مفلوک گوشی را بر می دارد و اتفاقاً گوشی قطع نیست و بجایش آقای Collector از قبل یک عدد میخ توی گوشی کار گذاشته&#8230; می دانم دردت گرفت، ولی خب به این می گویند پرواز اندیشه، به این می گویند دریدن کلیشه های یک ژانر کلیشه ای، و اصولاً همین هست که می گویند نهایتی برای تخیل مغز آدمی متصور نیست.</p>
<p>حالا که نهایتی متصور نیست، از آقای Collector بکشیم بیرون و به خودمان نگاه کنیم و به آینده که می تواند قشنگ هم باشد، دوست داشتنی هم باشد. برادر اینها رفتنی اند، بی برو برگرد؛ خوب و بدش را نمی دانم ها، اما رفتنی اند، چه کسی می آید را نمی دانم ها، اما می دانم اینها رفتنی اند، یک جورهایی انگاری همه می دانند، و جالب اینکه انگار خودشان هم می دانند. به عنوان نظاره گر صرف می گویم -البته عنوانی هم غیر از این ندارم: دو سه ماه پیش فیلم اعتراض ها را می دیدیم، یک عده مردم سراسیمه و آشفته که بهشان توهین شده و حالا دارند کتکش را هم می خورند، همه هاج و واج و حیران از سبعیت روبرویی ها. امروز ویدیو های سیزده آبان را می بینی، شعار ها عوض شده، خجالتی در کار نیست، شعار متفرقه کم شده، نگاه ها عوض شده، حالت چشم ها عوض شده، راه رفتن ها و دویدن ها عوض شده، فرار نیست، کمین هست و استراحت برای جمع کردن قوا، همه چیز منسجم و قوی هست، انگاری ناخودآگاه مردم گروهک هایی سی-چهل نفری تشکیل می دهند و با استراتژی جنگ خیابانی می کنند، به خدا آدم نداند فکر می کند اینها آموزش دیده اند که آنقدر تر و فرز و نترس هستند.</p>
<p>فکر که می کنم خوشبین نیستم، فکر می کنم که توی بازه زمانی چند ده سال لزوماً کشور بهتری نداریم، اصلاً فکر می کنم که خطرات یک تغییر عمده خیلی زیاد هست، اصلاً چه می دانم، شاید هر قوم قبیله ای علم استقلال بردارد، بگذار همینجور باشیم و خدا راشکر فعلاً که سر و کار ما به باتوم و شیشه نوشابه نیفتاده. بعدش فکر نمی کنم، چشم هایم را می بندم و خیال را جولان می دهم&#8230; امروز پاهای قشنگ شما روی صورت کریهش راه رفت (البته حواسم هست که تصویر صورتش لیاقت همان کف پایت را هم ندارد) و بعد توی خیالم می بینم که طناب کلفتی مجسمه های شان را پایین می کشد، تنه درخت چغری دیوار قصرها و زندان هایشان را فرو می ریزد، و خودشان با گردنی کج پشت میز محاکمه نشسته اند، خبری از عربده کشی های نفرت انگیزشان نیست، و ما توی کون مان عروسی هست و من دوست ندارم چشم هایم را باز کنم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/teng2.wordpress.com/810/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/teng2.wordpress.com/810/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/teng2.wordpress.com/810/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/teng2.wordpress.com/810/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/teng2.wordpress.com/810/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/teng2.wordpress.com/810/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/teng2.wordpress.com/810/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/teng2.wordpress.com/810/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/teng2.wordpress.com/810/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/teng2.wordpress.com/810/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=810&subd=teng2&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://teng2.wordpress.com/2009/11/06/the-collector/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>47</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">teng</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://teng2.files.wordpress.com/2009/11/watch-the-collector-online_thumb.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">watch-The-Collector-online</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مختل</title>
		<link>http://teng2.wordpress.com/2009/11/01/%d9%85%d8%ae%d8%aa%d9%84/</link>
		<comments>http://teng2.wordpress.com/2009/11/01/%d9%85%d8%ae%d8%aa%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 02:20:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>teng</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://teng2.wordpress.com/2009/11/01/%d9%85%d8%ae%d8%aa%d9%84/</guid>
		<description><![CDATA[تقدیم به سالاد خرچنگ که این روزها قاچاق شده:
دو سال است که زندگیم دوری بوده. دو سال است که فقط دو تا یک ماه تو را دیده ام و بقیه اش را نمی دانم چگونه گذشته. صبح و شب و شب و صبح و آخر هفته و مشروب و زور زدن برای فراموشی و زور [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=803&subd=teng2&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p align="justify">تقدیم به <a href="http://www.golnooosh.blogfa.com/" target="_blank">سالاد خرچنگ</a> که این روزها قاچاق شده:</p>
<p align="justify">دو سال است که زندگیم دوری بوده. دو سال است که فقط دو تا یک ماه تو را دیده ام و بقیه اش را نمی دانم چگونه گذشته. صبح و شب و شب و صبح و آخر هفته و مشروب و زور زدن برای فراموشی و زور زدن که دستت را بگیرم، از لای نوشته های همین وبلاگ، از لای ایمیل ها، از توی چهار تا عکس، با دو تا اسمایلی توی چت، از توی سوراخی وب کم، از تلفن های راه دوری که انقدر راه شان دور است که صدا به صدا نمی رسد، لااقل مال ما که نمی رسد. می خواهم پیشت بنشینم و دیوار را نگاه کنم، دراز بکشم و سقف را نگاه کنم، حقارت زندگیم را باهات قسمت کنم و خوشحال باشم. لابد رویم نمی شود نگاهت کنم. دو سال است که با سقلمه لبخند زده ام و عکس گرفته ام و فرستاده ام. دو سال است که از توی هر عکسی بیرون پریده ام و بغلت کرده ام، خودت نفهمیده ای، اما هر بار که اتچمنت را باز کرده ای من بیرون پریده ام. انقدر سریع که پایم به لبه در گاهی گیر کرده و دماغم به موکت کشیده شده و بیدار شده ام. دو سال است که مختل شده ام. دو سال است که خستگی ام هم بوی گند یاس و پیری گرفته. هی.</p>
<p align="justify">پانویس: برادر، این پست تاریخ مصرفش گذشته، مال قدیم تر هاست.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/teng2.wordpress.com/803/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/teng2.wordpress.com/803/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/teng2.wordpress.com/803/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/teng2.wordpress.com/803/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/teng2.wordpress.com/803/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/teng2.wordpress.com/803/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/teng2.wordpress.com/803/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/teng2.wordpress.com/803/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/teng2.wordpress.com/803/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/teng2.wordpress.com/803/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=teng2.wordpress.com&blog=4224830&post=803&subd=teng2&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://teng2.wordpress.com/2009/11/01/%d9%85%d8%ae%d8%aa%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>47</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">teng</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>