مهمان مامان*

6 07 2009

توی این هفته ای گذشت سه تا مهمان از شهرستان داشتیم: یکی شان دوست همسرم بود، به همراه خواهرش و همچنین یکی از دوستان شان. برای یک سفر چهار روزه از تورنتو آمده بودند و البته فقط دو شب اینجا چتر شدند چرا که شهوت جهانگردی امان شان را بریده بود و دو روز دیگر را رفتند که حومه را ببینند. ماشاءالله انرژتیک بودند ها، بعد از یک پرواز دو ساعته به انضمام سه ساعت تاخیر، ساعت نه شب رسیده بودند اینجا و یکراست رفتند “بوت کروز” (گشت دریایی؟). من که آمدم خانه کسی نبود و فقط از چمدان هایشان فهمیدم که آمده اند، و البته سوتینی لاجوردی که روی دسته مبل افتاده بود. کار خدا را می بینی؟ هنوز امضای سند ازدواج مان خشک نشده که بانوان جوان از تورنتو می کوبند می آیند اینجا که بهم سیگنال بدهند. به خدا دارم جا می افتم ها، خودم فهمیده ام. یک کم این بینی ام تیغ بکشد و یک کم این موهای جلوی پیشانی هم بریزند و پیشانی ام باز بشود دیگر کسی جلودار این سیل نسوان نتواند بود. بگذریم.

این GPS و گوگل مپ و رزرو اینترنتی هتل این مسائل اختراع شده اند که زندگی را راحت کنند، ولی شواهد نشان می دهد که انگار فقط آدم را خسته تر می کند. یعنی این بندگان خدا تمام وقتی را که خانه بودند کله شان را چپانده بودند توی یک دستگاهی یا یک لپ تاپی آدرس می خواندند و نقشه خوانی می کردند و جاذبه توریستی پیدا می کردند و تور رزرو می کردند و بعد کنسل می کردند و خلاصه سرجمع ما ده دقیقه ای با هم حرف زدیم. واقعاً به تعداد آدمهای کره زمین منش و رفتار متفاوت وجود دارد؛ مثلاً یاد همین شبه ماه عسل چند هفته پیش مان می افتم که دو روز هتل مروارید خزر بین نور و محمودآباد بودیم و فقط برای بخش “خور” از اتاق خارج شدیم و “خواب و خشم و شهوت” را توی اتاق بودیم. الآن هم راضی ام. ببین بهر حال یک چیزی هست به نام درخت و یکی دیگر هم هست به نام دریا و همین هستند که می بینید. هدف مسافرت استراحت هست و بس.

نه صبح گذشته است و انگار نه انگار که الآن باید پشت میزم باشم توی دانشگاه و کامنت ها و بازدید های وبلاگم را چک کنم. سوسیسی هستم که دوست دارم لای پتو پیچیده باشم. انقدر لفت اش داده ایم که انگاری مهمان ها هم بیدار شده اند. این را صدای سیفون بهم می گوید. با چک و لگد می خواهد اول مرا راهی دستشویی کند. امتناع می کنم. دوست ندارم بروم.  یعنی تقریباً هر روز این دعوا را داریم، اون لنگ پنج دقیقه خواب اضافه هست و من هم ایضاً، علاوه بر اینکه خراب غلت زدن در کل سطح تخت هم هستم. نمی دانم چرا، ولی امروز علت اش انگار فراتر از وقت اضافه و این حرفهاست. دلیل می خواهد. خدا می داند که صبح ها مغز آدم توانایی فوق العاده ای دارد. یکهو خودم دلیل عدم علاقه ام را می فهمم؛ بوی فضولات غریبه را دوست ندارم.

شما هم متوجه شده اید؟ قهقهه های بی دلیل، لوس و جیغ مانند دخترها را (و متاسفانه -تازگی ها- برخی آقایان)؟ یعنی چی؟ برادر، من از پشت کوه آمده ام، یکی به من هم توضیح بدهد، مد شده این حرکت؟ باکلاسی هست؟ توی فیلمی یا سریالی یک ولدالزنایی این کار را کرده و الآن اپیدمی شده؟ یعنی تا حالا خیلی جلوی خودم را گرفته ام که خرخره این افراد را نجویده ام و یا بی آبرویی بار نیاورده ام، ولی مطمئن نیستم که بتوانم ادامه بدهم. بعد بدیش این است که معمولاً منشاء این خنده ها لوس ترین اتفاق کره زمین هست، یعنی اصولاً خندیدن به همچون موضوعاتی تجاوزی هست به همه عالم طنز و همه داستان های خوشمزه کل دنیا.

* عنوان فیلم داغون و لوسی از داریوش مهرجویی


کارها

اطلاعات

23 جواب

6 07 2009
میرزا بنویس

این “مهمان مامان” ابهام داشت ها!!

6 07 2009
میرزا بنویس

ایهام*

6 07 2009
همخاک

سلام، اگه این آلبوم را گوش نکردی، احتمالاً ازش خوشت میاد:
http://ir2rap.us/article694.html

برای جویدن خرخره اگه کمک لازم داشتی منم پایه‌م!

6 07 2009
سروش

خوبه توالت فرنگی دارید که هیچ هم بوی فضولات غریبه و خودی در آن باقی نمی ماند.
اگر در وطن بودید و نوع وطنی اش را داشتید و یک گله مهمان وطنی با آن تنوع غذاهای وطنی ..آن وقت چه میگفتی؟

6 07 2009
شبنم

معلومه وقتی این پست رو گذاشتی همچی رو به راه نبودی ها …. همش غر زدی .

6 07 2009
مهدي

ما فعلا كارهاي مهمتري مثل راهپيمايي 18 تير داريم. خدا را چه ديدي؟ شايد ايران آزاد شد تا شما هم بتواني همينجااين حرفهايت را بنويسي! كمكي نمي تواني بكني؟! لااقل مطالبي كمي مرتبط تر با احوال ايران بنويس…

6 07 2009
زادسرو

سلام مهندس
میگم این سوتینه از این توری ها که جنسش مثل گیپوره بود یا ازین ضخیم های صاف و صوف؟ این مساله خیلی مهمه. این دو تا معانی متفاوتی می تونن داشته باشن.

6 07 2009
سالاد خرچنگ

به من که گفتی سوتینه آبی بود. یه چند روز دیگه لابد می خوای بگی چرم قرمز بود. ببین به خدا کم کم داری توهم میزنی ها! ;)

7 07 2009
ino

مهمانش مامانی بود؟؟بینی ات جا افتاده عزیزم. اما تو دیگه زن داری پسرم. سرت به کار خودت باشه هااا
زنهای ایرانی خیلی لوس و ننر هستن. خودم اعتراف میکنم. ما خیلی چیپ و عقده ای شدیم همه. نمیدونم دلیلشو. یه بار در مورد عقده های ما خصوصا نسل سوم بنویس.
دارم فردا میرم ایران. خوشحالم. خبر خیره. تا خدا چی بخواد.
خندیدیم. جالب نوشتی دمت گرم. همینطوری برو به سمت آرامش که خیلی ضروریه. اصلا نذار تنش دیوار ذهنت رو خط خطی کنه. کیپ ایت آپ.لول
از ایران میخونم نوشته ها تو. اگه دعا بلدی واسه سفرم دعا کن. بخدا من برات دعا کردم. تازه شرایطمون کمابیش شبیهه. برای کار خیر میرم. چشمک

7 07 2009
HoDa

مهمون حبیب خداست مهندس!! نجو خرخره اش رو… گناه داره D:

7 07 2009
ناشناس

ازهفهمیدم منظور از مامان چیه؟
ایول به ino و میرزابنویس

7 07 2009
ناشناس

تازه فهمیدم منظور از مامان چیه؟
ایول به ino و میرزابنویس

7 07 2009
ناشناس

توپ تر از همه زادسر بود. به نکته مهمی اشاره کردی. بسیار مهم.

7 07 2009
ناشناس

مهندس اشتباهات من و پاک کن. (دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود)

7 07 2009
dieofgod

وقتی خانمت این مطالب را میخونه چی میگه؟
خیلی زوج خوشبختید که این قدر با هم صادق هستید
خوشبخت بمانید

7 07 2009
shadii

پس چرا من همیشه فکر کردم تو تورنتو هستی؟

8 07 2009
بابایی

سام علیک داداش اگه بازم ازین مهمونای مامان با … لاجوردی داشتی و دلتون نخواست که بوی فضولات غریبه صبح قشنگتون و خراب کنه ، ما و شما نداریم که داداش یه خبر بده تشریف بیارن منزل ما قضای(در اینجا کامنت گذار به دیکته صحیح قضا با این کاربد شک دارد) حاجت کنن!!!!

8 07 2009
سو

ديروز خبري شنيدم كه به شدت منقلب شدم اين خبر ربطي به سياست ندارد ولي فوق العاده تلخ است . دو خانواده روز جمعه ميروند خارج از شهر براي پيك نيك شب كه ميشه عجله مي كنند براي ديدن سريال جومونگ وسايلشان را بر ميدارند و هر كدام ميروند خانه خودشان بعد از ديدن سريال ياژكي از خانواده ها مي بيند بچه پنج ساله اش نيست زنگ مي زند اون يكي خانواده انها هم مي گويند پيش ما نيست مي روند خارج شهر مي بينند فرزندشون در حاليكه درختي را بغل كرده مرده است پزشك قانوني مي گويد پنج بار سكته كرده است خيلي دردناك است دو روز كه فقط گريه مي كنم. فقط نوشتم تا دلم يك كمي خالي بشه نميدونم براي اونيكه فرزند نداره هم اينقدر تلخ خواهد بود دلم خيلي ميسوزد

8 07 2009
سو

تصحيح”بعد از ديدن سريال يكي از خانواده ها مي بيند…”

8 07 2009
فرزانه

تبريك مي گم . روون مي نويسي وخودموني. از ظهر تا حالا سرگرم آرشيوت هستم.
بلاخره متوجه نشدم خوشت مي آد از دوگاو يا بدت مي آد؟
ضمنن به ت توصيه مي كنم براي خريد لحاف فقط لايكو رو انتخاب كن. لايكو سفيد دو نفره نمي دوني چه مزه اي مي ده.

8 07 2009
هلیا

تازه با وبلاگت آشنا شدم. منم شرایطم شبیه شماست. دانشجو در غربت و متاهل. وبلاگت را گذاشتم در فیوریت های کامپیوترم.

8 07 2009
LiiL SiS

ببین انقدر کشف هویت نکن. من الان آرزوم بود خیلی از این آشناهایی که بلاگمو می شناسن و می رن یواشکی می خونن، نمی شناختن بلاگمو. خیلی اشتباهه خواننده ی آشنای تو غیر دنیای مجازی، بلاگ آدمو بخونه و حریصانه آتو و اطلاعات جمع کنه. اشتباه عجیبیم هست! (اشتباه عجیبو به لحن پوی بخون)
*************************************************************************
اینو به خود خرت بگو که ور میداری بلاگ میزنی همه رو هم لینک میکنی و بعد هم آدرسش رو میدی به یه سری معلوم الحال…
و اینجوری میشه که هروقت میام احساس می کنم یکی پشتمه، یکی تو سایه هست، یکی قایم شده، و من هیچ وقت نمی بینمشون…
حالا میای واسه من توصیه ایمنی هم می نویسی؟!
:)

13 07 2009
EraZer Head

مهندس جان معلومه موقع نوشتن این پست اصلاً اعصاب معصاب نداشتی ها؟!
راستی یه سوالی حسابی ذهنم رو مشغول کرده…. لاجوردی دقیقاً میشه چه رنگی؟؟!

دیدگاه‌تان را بنویسید: