پتو

8 09 2008

از آنجایی که مثل آدمیزاد های دیگر زندگی دو نفره ام را شروع نکردم، خیلی از وسایلم را دارم خرد خرد جمع می کنم. با یک دانه پتوی سفری یک نفره آمدم کانادا؛ از اینهایی که طرح چهارخانه درشت دارند. چند ماه قبلش، دوست دخترم هم با یک دانه از همین ها آمده بود. بعد آمدیم توی این شهر و خانه گرفتیم، اما نمی شد که پتوهایمان را به هم بدوزیم و ازشان یک پتوی دو نفره بسازیم. یعنی شاید هم می شد، مثلاً اگر اسم دوست دخترم گل نسا بود و صبح ها می رفت شیر می دوشید و سینه هایش هم بوی شکوفه های انار می داد. نه اینکه فکر کنی بی عرضه ایم ها، نه، مثلاً همین دوست دخترم یک روز بلند شد و با پشت برس اش سه تا میخ کوبید به دیوار و یک طناب سبز رنگ را به دوتا میخ کناری گره زد و از روی میخ وسطی ردش کرد و بعد یک ملافه گل منگلی را به طناب آویزان کرد و همین شد پرده مان. اما اصولاً در زمینه دوخت و دوز جفت مان ضعیف بودیم و هستیم و مثلاً جورابهای سوراخ من به نحوی سری ترمیم نمی شوند و به کمد بر نمی گردند. حالا فکر نکنی من اصولاً شریک زندگی ام را از روی توانایی اش در دوختن سوراخ جوراب مردانه انتخاب می کنم، نه. علاوه بر همه اینها اصولاً من آدم پتویی ای نبودم؛ بنده اصولاً لحافی هستم و توی این چند ماهی که از آمدنم گذشته، بعد از دوری از خانواده، نداشتن لحاف بزرگترین مشکلم بوده است.

شاید همبستر داشتن اصولاً دستاورد بزرگی باشد. یعنی حتماً دستاورد بزرگی است. حداقل حداقلش این است که مجبور نیستی یک بالش را لوله کنی و لای پایت بگذاری و به خواب بروی؛ یا حتی بدتر از آن، یک دانه تدی بر را بفرستی آنجا و بعد هم خودت را تسلی بدهی که برای تدی بر مزبور مشکلات روحی-روانی پیش نخواهد آمد. اما علاوه بر همبستر، خود بستر و تجهیزاتش نیز چیزهای مهمی هستند، و بزرگترین مثال اش همین پتو یا لحاف یا اصولاً روانداز است. توی شب های سرد، دو تا پتوی یک نفره یعنی اینکه بهر حال هر کسی دم دمای صبح لای پتوی خودش پیچیده و عملاً نصف ماجرای همبستری رنگ می بازد. دیروز بالاخره عزمم را جزم کردم و به مناسبت تولدم یک پتوی موشی رنگ فوق العاده نرم و فوق العاده بزرگ خریدم. راستش را بخواهی به هوای لحاف رفتم، اما پتوی مزبور انقدر نرم بود که نتوانستم ازش دل بکنم. پنجاه و چهار دلار سلفیدم ولی راضی ام. لامصب انقدر نرم است که اصلاً گاهی فکر می کنی حتی همبستری هم نمی خواهی. همه چیزش عالی است غیر از این خواب بی پایان لعنتی ام. یعنی منی که با پتوی سفری مست هوای مرطوب اینجا می شوم و روزی هفشده ساعتی خوابم، با این پتوی موشی رنگ نرم دیگر فکر کنم به یک خواب ابدی فرو بروم.


کارها

اطلاعات

14 جواب

8 09 2008
mychamber

خدایی از اون نکبت St. Anger خیلی بهتر. حالا هر چی می‌خواد باشه

8 09 2008
ZT

I think u forgot to mention that it is too hot under it that makes u take off ur clothes to feel comfortable! or may be that is one the points of designers

8 09 2008
دنیا

امیدوارم حالا که طرفدار پتوی دونفره ای ، حداقل از آنها نباشی که هی پتو را می کشند سمت خودشان و به آن طرف بیچاره هیچی نمی رسد . من که شخصا به همین دلیل دو تا پتو را ترجیح می دهم ;)

9 09 2008
پارک شهری

ما هیچ وقت با یک پتو کنار نیومدیم!

9 09 2008
badahwazi

چقدر پتو پتو میکنی په تو چرا نمیگی مهمتر ار پتو بالشه؟

9 09 2008
نازی

هر کی زیر ما خوابید راضی بلند شد.

پتوی نرم موشی رنگ
*********************************
:)

9 09 2008
سروش

واقعا که بسیاری در مرحله اول مانده اند. مثل خودم. شما مرحله ی دو که ابزار همبستری (پتو) بود رو هم رد کردی. یادت نره save کنی

10 09 2008
Goli

afarin. kare khoobi kardi. be khoda nesfe donya lahafe rahato khabe khooobe. hala manke migoftam begin to marizi to tanbali. na vala ma ham az hamin tajareb dashtim dige.

11 09 2008
اسکل

خرج کن مهندس!!!…خرج کن!!!
چیه چمبره زدی رو دلارا ؟!…ها؟!

11 09 2008
ناشناس

یه تک پا سری به ما بزن همکار
http://www.avazechagoor.blogspot.com/

11 09 2008
saye

oخوابم گرفت . اما من یک شب هم با نسیم و خنکا و این جور حرفا خوابم نمی برد باید جایم گرم گرم باشد . ضمنا خواب راحت را به همبستری ترجیح می دهم .

11 09 2008
Goli

niki toro khoda be ja inke hey beshini rajebe pato o ravabet jensit hazyoon benevisi, ye neda bede ma zang bezanim sedato beshnavim. be joone khodam ke mikham donya nabashe, delam BADTORI vasat tang shode.

12 09 2008
calendar

پتوی دو نفره؟
نه ه ه ه ه
خیلی وحشتناکه
تا یکی وول می خوره باد سرد میاد
بعدشم که اگه خوابت سبک باشه هی بیدار می شی با هر وولی که اون بزنه

12 09 2008
calendar

راستی ما هی با گوگل ریدر می خونیم اینجا رو از احوالات وبلاگ بی خبر بودیم
خیلی خوب شده هاااا
مبارک باشه
هر چند که دیره

دیدگاه‌تان را بنویسید: