1- دو سه روزی است که تهرانم. آنچه از خانواده ام باقی مانده بود آمده بودند فرودگاه به پیشوازم. از لای کلی صورت مشتاق که خودشان را به شیشه می کوبیدند و با مسافرشان بای بای می کردند، کله تازه اصلاح شده پدرم را دیدم. قدرتی خدا انقدر قدش کوتاه است که باید دوربین مادون قرمز می داشتی تا از لای آن جمعیت پیدایش می کردی. فکر کنم این یک تکه اش کار فطرت بود: چون اصلاً قرار نبود که بیایند دنبالم ولی حسی مرا واداشت که جمعیت را بکاوم و پیدایش کردم. هرچه نزدیکتر رفتم مرا ندید. انقدر ندید تا رسیدم به شیشه و با ناخن زدم به شیشه و برگشت. یک لبخند گل و گشاد و چند تا بای بای تند اولین عکس العملم بعد از شش ماه ندیدن پدرم بود. پدری که به نحو عجیبی دلم برایش تنگ شده بود. پدری که می دانستم حتی با این همه دلتنگی هم شاید حرف خاصی برای گفتن نداشته باشیم. پدری که حتی دانستن این موضوع چیزی از دلتنگی ام برایش را کم نمی کرد.
2- از راهرویی که دیوارهایش پیشوازیون هستند عبور می کنم. همیشه فحش داده ام به این فرهنگ پیشوازی مان. آن شب هم مستثنا نبود. با دیدن عرض کم راهرو فحش هایم شروع شد و با ایستادن هر از گاهی صف به علت ماچ و بوسه فحش هایم تشدید می شدند. چند ثانیه گذشت تا به خانواده ام رسیدم، و علیرغم همه فحش ها و همه بی فرهنگی ها نتوانستم مقاومت کنم و توی همان راهرو هر کدامشان را چند تا ماچ آبدار کردم و به جهنم که عده ای پشت سرم علاف شدند. فهمیدم فرهنگ پیشوازی آنقدر هم چیز بدی نیست.
3- بعد از کلی اخطار که در مورد جت لگ ناشی از مسافرت کانادا به ایران بهم دادند، انتظار داشتم که حداقل یک هفته ای را کله پا باشم. نمی دانم خوشحال باشم از اینکه هیچگونه تغییری در خوابم ایجاد نشد، یا ناراحت باشم از درک این واقعیت که بدنم چیزی به نام “ساعت درونی” ندارد: با هر شبی می خوابم و با هر صبحی بیدار می شوم.
4- همیشه فحش داده ام به افرادی که وقتی ناخن شست پایشان از مرز رد می شود مدام در مورد روزمره های ایران سوال می کنند و با تعجب و تاسف سرشان را به پاسخ های من تکان می دهند. این بلا یک جورهایی سر خودم هم آمد. نمی دانم چرا تنها پس از شش ماه زندگی خارج از ایران فکر می کردم همه چیز به نحو عجیبی عوض شده است. تصورات حرص در آرم طی سه صحنه از بین رفت و من به یک شهروند تهرانی عادی بدل شدم: الف) وقتی از کنار کارگاه متروی قیطریه گذشتم و دیدم هنوز تابلوی زرد “مهندسین مشاور پژوهش” پابرجاست و خبری از ایستگاه مترو نیست. ب) وقتی توی انقلاب اول صف تاکسی بودم و با آمدن تاکسی خالی دو نفر هجمه بردند و صندلی جلو و پشت راننده را اشغال کردند و نفر سوم نیز درب را با متانت باز نگه داشت و من را به جایگاه وسط هدایت کرد. ج) وقتی توی صف فتوکپی یکی پیچید جلوم و برگه اش را داد. مکثی کردم، ضربان قلبم را کنترل کردم و “آقا صفه ها”. “ا، ببخشید، فکر شما با آقای جلویی با همید…”. “برادر، مگه پارکه که من و آقای جلویی با هم بیاییم؟”. “ببخشید آقا…”. مکالمه تمام می شود، صورتم را آنوری می کنم و منتظر نوبتم می شوم و گواهی موقت فوق لیسانسم را جوری می گیرم که ببیند. و بعد هم از خودم بدم می آید.

akhe azizam manke az poonsad shab pishesh bet gfte boodam ma miam hatman. na na n hesete naboode, in hafezeye na khodagahet boode
ای ول گلی ! خوب گفتی . باز هم این آقا دادشت آب و روغنش رو زیاد کرد !
آقا رسیدن به خیر ! مقدمتان گل آذین ! گفته بودی 14 ام میای و ما هم دو شنبه ، سه شنبه همدان بودیم ، نشد خدمت برسیم ، آخر هفته می سازمت !
nakhondam hano0oz!vali esme webloget !
خوش اومدی مهندس
همش فکرمیکنم توی حال و هوای تو دارم زندگی میکنم
قابل توجه مهندس عزیز خسته:
http://www.teng.com/teng2k3/mainframe.asp
fekr kardi az daste man mitoonid ar beri !:D
inja ham peidat mikonam
مهندس این مطلب را برای تغییر ساعت خواب و بیداری بخوانید
http://1fathi.com/1387/03/08/reset-your-sleep-cycle/
چه خوب. یکی از دوستام داره میره امریکا. چه ناراحت کننده است که تا مدت نامعلومی نمی تونن برگردن ایران. احساس زندانی بودن به آدم میده. خوشحالم که پیش خانواده ای.
خوش اومدی مهندس