فستیوال فرهنگ یونانی

22 06 2008

خیلی وقتها آدم بهانه هایی می گیرد، مقایسه هایی می کند، که در نظر اول درست هستند انگاری، ولی اگر اتفاقاً شرایطی پیش بیاید که آن بهانه رفع شود، آدم می بیند که حالا چندان چیز مهمی هم نبوده. مثال می زنم. ایران که بودم همیشه می گفتم که ما فستیوال و کارنوال و فرمولا وان و المپیک نداریم، پس الزاماً توی تاسوعا و عاشورا و اربعین و شبهای احیا می ریزیم بیرون و “انرژی هایمان” را تخلیه می کنیم. بعد هم همه با هم گزاره فوق را تایید می کردیم و فحش می دادیم به دولت و فرهنگ پوسیده سنتی مان و می گفتیم خارج خوب است. حالا امروز در شرایطی هستم که می توانم بروم فستیوال و کارنوال، پس عملاً باید خفه خون بگیرم و بروم فستیوال و انرژی هایم را خالی کنم و ۲۶ سال “فستیوال ندیدگی ام” را جبران کنم. همین کار را هم کردم: برای سه روز توی شهرمان فستیوال “فرهنگ یونانی” بود و از قضا یکی از دوستان بلیط مجانی داشت و ما هم بلند شدیم رفتیم. یک فضای کوچکی بود، یک گوشه اش خوراکی می فروختند به قیمت خون باباشون، یک گوشه اش بساط تیراندازی و دارت بازی بود، یک گوشه اش مثلاً رقص سنتی یونانی بود که چیزی شبیه رقص های سنتی خودمان است و ۱۵۶ بار هم آهنگ فیلم زوربای یونانی را گذاشتند که به ما شیرفهم کنند اینجا “فستیوال فرهنگ یونانی” است و نه فرهنگ بلغارستانی. قبول دارم که مثلاً توی عاشورا شربت و چایی و غذا نذری می دادند و خانمهای با مانتو و روسری دید می زدیم و اینجا می توانیم توی فستیوال آبجو بخوریم و دارت پرت کنیم و عینک آفتابی بزنیم و خانمهای تاپ پوش را دید بزنیم، ولی ته ته اش یک چیز هستند به نظرم. ته ته اش من یک آدم علافم که توی خانه حوصله ام سر رفته آمده ام بیرون.

امروز واقعاً برایم این سوال پیش آمد که این همه سال ما گزاره فوق را تکرار کردیم و تایید کردیم و راجع بهش حرف زدیم و هیچوقت فکر نکردیم که واقعاً تفاوت ماهوی این ماجراها چیست؟ شاید انقدر بحث و اعصاب خردی نداشت.


کارها

اطلاعات

دیدگاه‌تان را بنویسید: