برادران به پا خیزید

30 10 2007

تازگی ها مد شده است که خانم ها دم از حقوق زنان می زنند و از شرایط زندگی شان در ایران ناراضی هستند. ولی من به عنوان یک مرد نظرم این است که شرایط شان چندان هم بد نیست؛ و خیلی از آقایون هستند که حاضر بودند جایشان را با خانم ها عوض کنند. می نشینی خانه و منتظر می شوی یک احمقی بیاید خواستگاریت و به سال تولدت سکه مهرت کند و احیاناً موقع طلاق برود زندان*… اگر نخواستی می توانی کار نکنی و ظهر از خواب بیدار شوی و خورشت و مربا و ترشی درست کنی و بروی آرایشگاه و آیروبیک و کلاس گلدوزی. بنده کنار اتوبان پنچر کنم فقط قلوه سنگ از زیر چرخ ماشین ها به سمت کله ام پرواز می کند؛ ولی برای خانمها صفی از جوانان داوطلب تشکیل می شود که خانم برازنده ترین شان را برای پنچر گیری ماشینش انتخاب می کند. تنها مرض زنها زایمان است؛ و اونهم که در مقابل بطالت سربازی چیزی نیست و من سربازهای بسیاری را می شناسم که حاضرند حامله بشوند ولی از سربازی معاف گردند.

امروز توی اتوبوس اتفاقی افتاد که سر درد دل من هم باز شد. معمولاً اگر بخش مردانه اتوبوس در حال انفجار باشد و زنانه مگس پران، هیچ یک از جماعت ذکور جرات نمی کند پایش را از مرز آن ور تر بگذارد و احیاناً ماتحت اش را روی یکی از صندلی های زنانه قرار دهد؛ چرا که سریعاً چند تا پیر پتیاره که نمی دانم چرا در همه اتوبوس ها هم هستند شروع می کنند فحش دادن به آن بدبخت مادر مرده. اما امشب زنانه پر شده بود و زنها با حالتی محق هجمه آوردند به بخش ما. کسی از مردها چیزی نگفت؛ گرچه دماغ هرکداممان توی گردن جلویی بود. نکته جالب اینکه توی ایستگاه بعدی چندتا مرد خواستند از در عقب بچپند تو که چند تا ماده کلاغ پیر غارغار کردند که “وقتی می بینید زنها جا ندارند و آمده اند توی مردانه حق ندارید سوار بخش خودتان شوید”. و خلاصه دعوایی راه انداختند و ما را از بخش خودمان بیرون کردند.

*بیست و نهم دی ماه سال ۸۵ بود. انگار همین الآن هست. کروات عاریه ای زده بودم و رفتیم خواستگاری. همه ساکت بودند. نور افکنها روی من بود. آخرین گاز را از خیارم زدم و دستم را با دسته مبل خشک کردم. مثل یک ببر پاشدم و گفتم… گفتم آقا من مهر بکن نیستم. نه پنج سکه به نیت پنج تن، نه چهارده تا به نیت چهارده معصوم، نه سی و دو تا به نیت سی و دو دندان و الخ… آدم با همین صحنه ها زنده است. ما که مال و منصبی نداریم که بهش افتخار کنیم. افتخار ما همین لحظات است. حاضرم دو دستم را ازم بگیرند ولی افتخار اون لحظه را عوض نمی کنم.


کارها

اطلاعات

دیدگاه‌تان را بنویسید: