۱۵ روزي كه دريا بودم يك كتاب خواندم. يك كتاب ۴۰۰ صفحه اي. چند باري هم رفتم دويدم. ترافيك اين است ديگه برادر… اگر نباشد هم مي تواني كتاب بخواني، هم ورزش كني و هم هزار تا كار ديگر كه ۵ساله داري توي ذهنت برايش نقشه مي كشي…. كتاب سالهاي سگي را خواندم. مال وارگاس يوسا. يك نويسنده پرویی كه تا قبل از انتشار سالهاي سگي بدجوري گمنام بوده و بعد از انتشارش خودش هم باورش نمي شده كه كتابش دارد انقدر فروش مي كند. البته من كه كتاب را مي خواندم دليل معروفيت نويسنده و به خصوص سالهاي سگي را نمي فهميدم… تا آخرش هم نفهميدم. ۳۵۰ صفحه اول سالهاي سگي را كسي نمي فهمد… شبيه چند داستان كوتاه پشت سرهم است كه نمي تواني ارتباطي بين شان برقرار كني… و تازه در ۵۰ صفحه آخر همه چيز را مي فهمي. من روي دريا بودم و به كتاب ديگري دسترسي نداشتم؛ چه اگر اينطور نبود حتماً بيش از ۱۰۰ صفحه نمي خواندم.

داستان كتاب هم در مورد دبيرستان نظام است… خاطرات چند نوجوان در دبيرستان نظام… يعني موضوعي كه کمتر كسي از ما تجربه اي در مورد آن دارد… و بدتر از آن حتي علاقه اي هم به “دبيرستان نظام نداريم. از حق نگذريم؛ آخرهاي كتاب ماجراهاي عشقي و جنايي و دزدي جذابي مطرح مي شود و آدم به نويسنده فحش مي دهد كه ايكاش به جاي معما بازي هاي ابتدا، از همان اول يك رمان شسته رفته تحويل ملت مي دادي… بگذريم… بنده كه هيچ نفهميدم علت معروفيت اين كتاب چيست… البته در جایی خواندم که همین ساختار پازل گونه كتاب موجب معروفیت آن شده… و گویا این سبک روایی تبدیل به مشخصه کارهای یوسا شده است.
بعد از خواندن هر کتابی یک یا چند صحنه از آن تا مدتها در ذهنم نقش می بندد؛ البته نه لزوماً به دلیل اینکه صحنه خیلی جالب است. در مورد این کتاب: یک معلم فرانسه بی دست و پا وارد کلاس می شود. دانش آموزان وسط درس یک صدا و زیر لب و بدون اینکه لب هایشان تکان بخورد زمزمه می کنند “مابون کوچولو”… معلمه هم فقط می شنود و نمی تواند تشخیص بدهد صدا از کجاست… آخر سر هم گریه اش می گیرد و گریه کنان پیش مدیر می رود…
