پریروزها رفتم از س.و.پ.ر.مارکت کارتن خالی بگیرم. کاملاً واضح است که وقتی به گربه بگی گهت درمونه سریع روش خاک میریزه… و البته بقاله هم از این قضیه مستثنا نیست؛ و گفت که نداریم. نمیدانم تازگی ها چه چیزی در چهره یا رفتارم عوض شده که بعضاً بعضی ها دلشان واسم میسوزد. گویا بقاله هم از این قضیه مستثنا نیست؛ دلش واسم میسوزه و یک کارتن شومای پر میاره و شوماها رو خالی میکنه و کارتن رو میده به من. من هم به پاس خدماتش یکدونه از این دلستر گنده ها که جدید اومده ازش میخرم، و باورم نمیشه که قیمتش فقط ۶۰۰ تومان است. من میخواهم اسباب کشی کنم. و نمیدانم چرا فکر میکنم اولین گام ریختن کتابها و جزوه هام توی یک کارتن خالی است. دور خونه با کارتنم راه می افتم و با صدای بلند و پانتومیم با کارتن به همه می گویم و می فهمانم که دارم اسباب کشی می کنم… اما کسی تحویلم نمی گیرد. آخرین باری که اسباب کشی کردیم فکر کنم تقریباً ۱۰ سال پیش بوده… و از اکباتان اومدیم نیاوران. احتمالاً باید خیلی خوشحال می شدم که داریم میایم بالا شهر… و لی اون موقع ۱۶-۱۷ ساله بودم و تو اون سن و سال رفیق و رفیق بازی از اکسیژن هم واجب تر است و از خار مادر ناموسی تر. البته ناموسی قابل تعویض، چرا که بعد از ۶ ماه یک سری دیگرشان را پیدا میکنی… البته هنوز از اون رفیق های قدیمی ام “مهدی” نامی است که بزگواری می کند، بهم زنگ می زند، چند سال یکبار که گذری رد می شود میاید پیشم… و خدا میداند که با هر بار ارتباطش وجدانم از درد پاره پاره میشود… دردی مهلک اما با اثر کوتاه مدت… من هیچ وقت بهش زنگ نمیزنم، گرچه همیشه به یادش هستم. مهدی اهوازی الاصل است و آخرین باری که دیدمش میگفت توی محله کیان پارس اهواز با برادرش بوتیک زده اند… من چند ماه پیش ها تو ترافیک بودم و رادیو گوش میکردم و اون مواقعی بود که جنوب شلوغ شده بود…. و اخبار گفت که توی کیان پارس اهواز یک بمب زده اند و چند نفری کشته و زخمی شده اند… و من سریع یاد مهدی و هادی افتادم… و گفتم نکنه مرده باشند… من هم انسانم… آدم بدی هم نیستم… ولی زنگی نزدم… توجیه نمی کنم ولی درگیری ها و روزمرگی ها مثل امواج اقیانوس آدم را با خودشان به هر سو که بخواهند میبرند… و ما هم در همین درگیری ها و روزمرگی ها زندگی می کنیم. با همه این احوال الآن که به گذشته فکر میکنم احساس میکنم شاید اگر زنگکی میزدم بهتر بود. البته چند وقت بعد مهدی خودش زنگ زد… و هنوز زنده بود… وقتی ازش ماجرای بمب گذاری را پرسیدم گفت که ما توی اون بمب گذاری نمردیم… و اصولاً بمبه از نوع صوتی بوده…
آشغال جمع کنی از غرایز همه ماست. و با توجیهاتی مثل اینکه “یک روزی لازم میشه” هیچ چیزی را دور نمی ریزیم. پدر من یک یخدون یونولیتی داشت با محتویاتی کهن اما آشغال: سوییچ اولین ماشینش که یک ژیان بوده و به گفته خودش با آن در مسابقه اتومبیل رانی دوم شده (و شوهر خواهرش هم کمک راننده اش بوده)، برگ جریمه رانندگی در انگستان، یک دفتر ریاضی زمان دبیرستانش (البته این دفتر میتواند پیشرفت علم ریاضی در ۳۰-۴۰ سال گذشته را نشان دهد)، دفترچه حساب بانکی شوهرخواهرش مال قبل از انقلاب، بلیط های هواپیما مال ۵۰۰ سال پیش، و کلاً یک سری کاغذ پاره از عهد دقیانوس. اما آدم درس نمی گیرد؛ حین پر کردن کارتنم از جزوه حل تمرین “آب و فاضلاب” نیز نگذشتم (البته “آب و فاضلاب” اسم یکی از درسهای ما بود). اصولاً هرچه سنم بالا میرود شباهتهای بیشتری با پدرم پیدا میکنم…
پانویس (علمی): بر خلاف آنچه که من گفتم، اگر شما توی قایقی وسط دریا باشی (البته دور از ساحل) و امواجی هم بیایند، از لحاظ تئوریک شما در مکان خودت با سطح آب فقط بالا و پایین می روی و به صورت افقی جابجا نمی شوی.
پانویس (غیر علمی): با خواندن کامنت های تند و تیز (و بعضاً درست) برخی دوستان و یادآوری کامنت های درست (و بعضاً تند و تیز) خودم برای آنها (!)، به این نتیجه میرسم که اصولاً وبلاگ و مخاطب مجازی چه چیز خوبی است… وحرفها خیلی راحت و بدون اصطکاک زده می شوند و بعضا آدم درسی هم می گیرد.
