هفت-هشت سال پیش بود، مثلاً من سال دوی لیسانس بودم- و یکی از اقوام سببی ما که اتفاقاً نیمچه رابطه ای هم با من داشت، بدجوری توی کف خارج و این مسائل بود و همان موقع تصمیم جدی گرفته بود که برود ایتالیا. همین کلاس های زبان سفارت ایتالیا توی فرمانیه را می رفت و خلاصه بعد از دو-سه سالی به خاک پاک ایتالیا مشرف شد. نمی دانم چرا آن موقع کلاً خیلی حرکت مسخره ای به نظر می رسید، و به غیر از من بقیه هم همین طوری فکر می کردند. چرایش را هم نمی دانم ها، شاید به خاطر زبان بود، بهرحال همه یک کمی انگلیسی می دانند اما مثلاً ایتالیایی یا آلمانی یا فرانسوی خیلی غیر قابل دسترس به نظر می رسید. شاید هم برای اینکه تخم عشق به آمریکا بهرحال در وجود هر ایرانی نهفته هست. حالا آمریکا نشد کانادا، استرالیا، توی فکر اروپا هم باشی انگلیس. فکر کنم به خاطر همین اصل نانوشته است که مثلاً من امروز کانادا هستم و اصلاً هیچوقت مثلاً به امکان ادامه تحصیل توی ایتالیا فکر نکردم. برای من ایتالیا معنی اش فیات بود. و آن هم معنی اش دوست دایی ام بود که رفته بود زیر فیات دایی ام تا چیزکی را تعمیر کند و جک در رفته بود و کمک فنر ماشین دماغش را خمیر کرده بود، و البته که امروز دماغ اصغر ظاهراً روبراه هست، اما ما می دانیم باطناً دماغش چیزی بیش از یک بارباپاپا نیست، و البته که ناراحتیم، و البته که ایتالیا را دوست نداشتیم.
با پیش زمینه دماغ خمیری اصغر و یاد آن قوم خویش مان رفتیم رم. می دانم که یک هفته زمانی نیست که آدم بخواهد تئوری صادر بکند، اما بهرحال یک دیدی می دهد. باید اعتراف کنم که خیلی حال کردم، با خود شهر و آب و هوایش و بیشتر از همه مردمش. خود شهر که گفتن ندارد، سابقه دو هزار و پانصد سال “شهر بودن” خود گواه همه چیز هست. مد نظر داری که رم دو هزار سال پیش یک میلیون نفر جمعیت داشته، موقعی که توی کانادا لابد اسکیمو ها دنبال خرس های قطبی می دویدند و یا شاید هم برعکس. همین نکته خودش کتاب کتاب معانی دارد؛ یعنی بابا جان اینجا جای زندگی آدمیزاد هست، جوابش را به مرور زمان پس داده و نیازی به نگرانی نیست، آب و هوایش مناسب زندگی و بقای گونه انسان هست، درست همانطور که آب و هوای کانادا مناسب بقای گونه خرس قطبی و گوزن شاخ دراز هست. هفته آخر سپتامبر که ما رم بودیم دما بین 22 تا 29 درجه بود، تازه باران هم آمد، اما باران شان هم مثل آدمیزاد هست، گرم و آهسته و بدون باد، جوری که اگر چتر داشته باشی یک آستین کوتاه هم افاقه می کند. همان موقع، شهر ما توی کانادا -که خیر سرش دومین شهر گرم اینجاست- فکر کنم دما ده درجه بوده، باران شان هم که بیشتر بوران هست و انقدر سرد است آدم در عجب می ماند چطور یخ نمی زند بین راه؛ چتر گرفتن هم که بیشتر کمدی هست و خودم تا حالا دو تا چتر تلفات داده ام.
اصلاً شاید اثر آب و هواست که مردمش هم انقدر گرم و مهربان هستند؟ کانادا هم همه مودبند و یک های و بایی با آدم می کنند، اما امروز بعد از دو سال فهمیده ام که بیشترش ژست و اداست؛ مثلاً شبیه همین تعارف دوزاری های خودمان: چاکریم و مخلصیم و بفرما و الخ. یک پیتزا پزی خسته ای رفته بودیم توی رم، کلمات رمز را هم گفته ایم: “دوئه پیتزا، اونو بیرا” (یعنی دو تا پیتزا، یک آبجو) و البته کلی چیز دیگر را با ایما اشاره سفارش داده ایم. نشسته ایم مثل دوتا حیوان گرسنه می خوریم و کم مانده اشک بریزیم از خوشمزگی، بعد وسط غذا فروشنده خوشگل که فهمیده ایرانی هستیم آمده و می پرسد خوشمان آمده یا نه (توجه داری که رستوران ژیگولی نیست ها). دهانمان پر است و به سرعت و چندین مرتبه سر را تکان می دهیم و توی دلمان قربان صدقه دست و پنجولش می رویم. دوباره آخر غذا آمده، بهش می فهمانم که از “رول ماهی” خیلی خوشم آمده، چشمانش برق می زنند و دویده توی آشپزخانه برای مان کلی “آلیو اسکول” آورده، مجانی. ببین، این حرکت اثر خودش را روی روح من گذاشت و تا آخر عمر با من هست. اینهمه ما توی این کانادای خراب شده غذا خوردیم، همه چیز عین ماشین، سفارش بده، پول بده، بخور، برو بیرون، اما خبری از عشق نیست.
البته به موقعش ضد حال هم خوردیم ها. اولیش که طبق معمول توی تاکسی فرودگاه بود. مردک قرمساق خیلی تر و فرز ما را سوار کرد و وسط راه دبه کرد و گفت مسیرتان دور است به جای 40 یورو 60 تا گرفت. موقع بحث هم که البته انگلیسی یادش رفت. انقدر هم بد رانندگی کرد که آخر راه یک تصادف نیمه ناجور کرد و یکی از پشت کوبید بهش. درست که ما خیلی شانس آوردیم و و کمرمان دو ساعتی درد می کرد، اما دلم حسابی خنک شد. بعدیش هم که طبق معمول توی اتوبوس بود. از پنجره اتوبوس بیرون را نگاه می کردم و لذت می بردم و غذای روح می خوردم که توی ایستگاه سوم یک زوج کولی وارد شدند؛ لباس های پاره پوره و عجیب و زلم زیمبو و خال کوبی و پوستی تیره که معلوم نبود مال آفتاب بود یا دورگه بودن. من هم توی دلم می گفتم تو رو خدا بافت فرهنگی را ببین، چقدر عالی، همه فرهنگ و نژادی دارند، پز و شعارش را کانادا می دهد اما اینا بهش عمل می کنند… تو همین فکر ها بودم که زن کولی هیـــــــــــــــوغی بلند کشید و گلاب به رویتان همانجا وسط اتوبوس بالا آورد. ما همگی فرار کردیم ته اتوبوس و خودشان دو تا هم عین خیال شان نبود و زنک با پشت دست دهانش را پاک کرد و رفتند نشستند روی یکی از صندلی های خالی شده. عق ها را هم ول کردند به امان خدا. سربالایی می رفتیم عق ها سرازیر می شد طرف ما ته اتوبوسی ها و توی سرازیری جلویی ها به فیض می رسیدند. هوا هم که گرم و شرجی بود و همه دماغ شان توی یقه شان بود. این مدلی اش را دیگر ندیده بودم.
اینهمه ور ور کردم آخرش به شمایی که توی فکر ادامه تحصیل هستی بگویم که مثل ما ها گله ای کار نکن؛ همین رم بهترین جای درس خواندن هست به خدا: شهر عالی، هوای عالی، مردم خوب، زبان آسان، نزدیک ایران و الخ.