شما بگو مثلاً سال هشتاد و سه یا چهار، بیست تا هزار تومنی توی مشتم هست، مشتم توی جیب کاپشنم هست، مغازه های تجریش و ولیعصر را حریصانه نگاه می کنم دنبال پولیور دخترانه مناسب بودجه ام. دست می کشم روی بافت درشت پولیور یوغوری که فروشنده انداخته روی پیشخوان، نیاز به علم زیادی ندارد، عین روز روشن است که نایلون خالص هست، اصلاً یک کم بیشتر که دست می کشم یکی-دوتایی جرقه هم می زند. از این پولیورهایی هست که فقط سنگین هستند و توی سرما انگار نه انگار که یک پولیور پنجاه کیلویی بوگندو پوشیده ای، اما برعکس، هوا که یک کم گرم باشد این هم دوچندان گرمت می کند. بعد یاد پولیور موهر ننه ام می افتم که پدرم از چکسلواکی کادو آورده بود، درست که گل درشت بود و طرحش توی ذوق می زد، اما نرمترین چیزی بود که توی زندگیم بهش دست زده بودم. اسکناس ها را توی جیبم چک می کنم و از مغازه می زنم بیرون. از تجریش می بُرم و مثلاً روز بعدش از “مستر پیچ اند میس لمون” توی پاسداران سر در می آورم. کارخدا همین طوری هاست دیگر، دقیقه نود یک پولیور شتری/سدری رنگ باب میلم پیدا می کنم و اینگونه تولد دوست دخترم به خیر و خوشی می گذرد.
تا بوده و بوده، هر وقت که دنبال کادو برای همسرم بوده ام اولین گزینه ام پولیور بوده. الآن هم طفلی یک کشو پر از پولیور دارد که کلاً یکی دوتایشان را دوست دارد و استفاده می کند و بقیه هم خوراک موریانه های منزل مان هستند. بهرحال دوست پسر و همسر بافرهنگ (بخوانید دانشجو/کارمند دون پایه) این تبعات را هم دارد. همه اش که تراوشات فرهنگی نیست، مفلسی و نکبت و ادبار و بی پولی هم هست. حالا شما هم دور بر ندار، یک تولدی را به یاد دارم که برای خودم آقایی شده بودم و مهندس شده بودم و از آب و گل در آمده بودم و ماهی ششصد تا می ریختند به حسابم و من خدا را بنده نبودم و شما را ریز می دیدم، مثل یک مرد رفتم هفت تیر، سه-چهار تا تراول پنجاهی گذاشتم توی کیف دستی چرمم و عینک آفتابی زدم و یازده صبح رفتم خرید طلا. فضا در حوالی ابولی پورعرب و کادیلاک نقره ایش توی فیلم عروس. بله برادر. صد و پنجاه تومان گلوبند خریدم و غلط نکنم فاکتور خریدش هنوز هم توی اتاق زمان یالغوزی ام هست، توی همان جعبه چوبی که با تخته سه لا سال دوی دبیرستان ساختم. البته که دوران اوجم مثل یک جرقه بود، جرقه هم کمتر، یک کبریت توکلی نم کشیده که بعد از ده هزار بار کشیدن می چسد و دود می شود بدون شعله: دوباره سر و کارمان افتاده به دانشجویی. توی این دو سالی که کانادا بوده ایم یک کم چاشنی هیجان را کم کرده ایم و روز قبل از تولدش می برمش و یک تکه لباسی یا چیزی که لازم دارد را به سلیقه و سایز مناسب خودش می خرم؛ پارسال یک جلیقه با طرح اسکاچ، امسال یک کاپشن. حواسم هست که چقدر کار ضایعی هست، اما خب حداقل یک چیز بدرد بخور هدیه می گیرد که مطمئناً استفاده می کند. اصلاً به خدا انقدر هم کار ضایعی نیست؛ تقصیر هالیوود هست که هی یک آقایی یک قوطی بزرگ به جولیا رابرتز می دهد و خانم رابرتز هم یک لباس آنچنانی از تویش در می آورد و می پوشد و تنخور و ممه خور و همه چیز هم عالی، و بعد جیغ شادی می کشد. پوف.
شام شب تولد هم خداییش برنامه داشتیم برویم یک رستوران آبرومند. بعد خودش گفت که فیش اند چیپس می خواهد. گفتم اگر واقعاً اینطوری هست، تعریف جایی را خوانده ام که تخصص اش غذای دریایی هست منتها توی اشل کارگری؛ یعنی غذا عالی اما دکور و مخلفات و اینها چنگی به دل نمی زند، اما خب نمره یک ماهی و میگو و اختاپوس و این مسائل هست. خسته ات نکنم، رفتیم همینجا. جو رستوران صمیمی و عالی، لامپ مهتابی، یخچالی پر از آبجو و نوشابه و مشتری های میانسال به بالایی که معلوم بود همه دنبال اصل ماجرا هستیم: غذا، بشقابی پر و پیمان و مردافکن که کف اش معلوم نیست، از بس که کوت شده با ماهی و میگو و سیب زمینی سرخ کرده و هر آنچه که خوب است. دوست دارم محیط های اینچنینی را، هدف مشترک، هدفی ساده و مشترک، فراتر از نژاد و طبقه اجتماعی و دین و دیگر مرزبندی ها… محکم توی صندلی نشسته ام، سالاد و آبجو را زده ایم و عقل و شکم و روحمان دارند تنوره می کشند در رویای بشقاب دریایی، علی الخصوص که بشقاب های سر دست گارسن ها را هم می بینی که البته فقط از کنارت رد می شوند و روی میز بغلی فرود می آیند. حواسم هست چهار کلمه ای راجع به تولدش هم بگویم هر چند منقطع. نگاهم دوخته به در آشپرخانه هست، انگار سراب می بینم، گارسن چاقالو با دست پر توی درگاهی آشپزخانه ظاهر می شود، به طرفم می آید، نه سراب نیست، دوستش دارم، لبخندی رد و بدل می کنیم. بشقاب ها را بالا گرفته. کناره های صندلی را محکم می گیرم، مبادا که بیفتم. بشقاب را نزدیک میز می قاپم و می نشانم روبرویم. انگلیسی یادم رفته. با نگاه ازش تشکر می کنم و بسم الله الرحمن الرحیم.
