تولد

9 11 2009

شما بگو مثلاً سال هشتاد و سه یا چهار، بیست تا هزار تومنی توی مشتم هست، مشتم توی جیب کاپشنم هست، مغازه های تجریش و ولیعصر را حریصانه نگاه می کنم دنبال پولیور دخترانه مناسب بودجه ام. دست می کشم روی بافت درشت پولیور یوغوری که فروشنده انداخته روی پیشخوان، نیاز به علم زیادی ندارد، عین روز روشن است که نایلون خالص هست، اصلاً یک کم بیشتر که دست می کشم یکی-دوتایی جرقه هم می زند. از این پولیورهایی هست که فقط سنگین هستند و توی سرما انگار نه انگار که یک پولیور پنجاه کیلویی بوگندو پوشیده ای، اما برعکس، هوا که یک کم گرم باشد این هم دوچندان گرمت می کند. بعد یاد پولیور موهر ننه ام می افتم که پدرم از چکسلواکی کادو آورده بود، درست که گل درشت بود و طرحش توی ذوق می زد، اما نرمترین چیزی بود که توی زندگیم بهش دست زده بودم. اسکناس ها را توی جیبم چک می کنم و از مغازه می زنم بیرون. از تجریش می بُرم و مثلاً روز بعدش از “مستر پیچ اند میس لمون” توی پاسداران سر در می آورم. کارخدا همین طوری هاست دیگر، دقیقه نود یک پولیور شتری/سدری رنگ باب میلم پیدا می کنم و اینگونه تولد دوست دخترم به خیر و خوشی می گذرد.

تا بوده و بوده، هر وقت که دنبال کادو برای همسرم بوده ام اولین گزینه ام پولیور بوده. الآن هم طفلی یک کشو پر از پولیور دارد که کلاً یکی دوتایشان را دوست دارد و استفاده می کند و بقیه هم خوراک موریانه های منزل مان هستند. بهرحال دوست پسر و همسر بافرهنگ (بخوانید دانشجو/کارمند دون پایه) این تبعات را هم دارد. همه اش که تراوشات فرهنگی نیست، مفلسی و نکبت و ادبار و بی پولی هم هست. حالا شما هم دور بر ندار، یک تولدی را به یاد دارم که برای خودم آقایی شده بودم و مهندس شده بودم و از آب و گل در آمده بودم و ماهی ششصد تا می ریختند به حسابم و من خدا را بنده نبودم و شما را ریز می دیدم، مثل یک مرد رفتم هفت تیر، سه-چهار تا تراول پنجاهی گذاشتم توی کیف دستی چرمم و عینک آفتابی زدم و یازده صبح رفتم خرید طلا. فضا در حوالی ابولی پورعرب و کادیلاک نقره ایش توی فیلم عروس. بله برادر. صد و پنجاه تومان گلوبند خریدم و غلط نکنم فاکتور خریدش هنوز هم توی اتاق زمان یالغوزی ام هست، توی همان جعبه چوبی که با تخته سه لا سال دوی دبیرستان ساختم. البته که دوران اوجم مثل یک جرقه بود، جرقه هم کمتر، یک کبریت توکلی نم کشیده که بعد از ده هزار بار کشیدن می چسد و دود می شود بدون شعله: دوباره سر و کارمان افتاده به دانشجویی. توی این دو سالی که کانادا بوده ایم یک کم چاشنی هیجان را کم کرده ایم و روز قبل از تولدش می برمش و یک تکه لباسی یا چیزی که لازم دارد را به  سلیقه و سایز مناسب خودش می خرم؛ پارسال یک جلیقه با طرح اسکاچ، امسال یک کاپشن. حواسم هست که چقدر کار ضایعی هست، اما خب حداقل یک چیز بدرد بخور هدیه می گیرد که مطمئناً استفاده می کند. اصلاً به خدا انقدر هم کار ضایعی نیست؛ تقصیر هالیوود هست که هی یک آقایی یک قوطی بزرگ به جولیا رابرتز می دهد و خانم رابرتز هم یک لباس آنچنانی از تویش در می آورد و می پوشد و تنخور و ممه خور و همه چیز هم عالی، و بعد جیغ شادی می کشد. پوف.

شام شب تولد هم خداییش برنامه داشتیم برویم یک رستوران آبرومند. بعد خودش گفت که فیش اند چیپس می خواهد. گفتم اگر واقعاً اینطوری هست، تعریف جایی را خوانده ام که تخصص اش غذای دریایی هست منتها توی اشل کارگری؛ یعنی غذا عالی اما دکور و مخلفات و اینها چنگی به دل نمی زند، اما خب نمره یک ماهی و میگو و اختاپوس و این مسائل هست. خسته ات نکنم، رفتیم همینجا. جو رستوران صمیمی و عالی، لامپ مهتابی، یخچالی پر از آبجو و نوشابه و مشتری های میانسال به بالایی که معلوم بود همه دنبال اصل ماجرا هستیم: غذا، بشقابی پر و پیمان و مردافکن که کف اش معلوم نیست، از بس که کوت شده با ماهی و میگو و سیب زمینی سرخ کرده و هر آنچه که خوب است. دوست دارم محیط های اینچنینی را، هدف مشترک، هدفی ساده و مشترک، فراتر از نژاد و طبقه اجتماعی و دین و دیگر مرزبندی ها… محکم توی صندلی نشسته ام، سالاد و آبجو را زده ایم و عقل و شکم و روحمان دارند تنوره می کشند در رویای بشقاب دریایی، علی الخصوص که بشقاب های سر دست گارسن ها را هم می بینی که البته فقط از کنارت رد می شوند و روی میز بغلی فرود می آیند. حواسم هست چهار کلمه ای راجع به تولدش هم بگویم هر چند منقطع. نگاهم دوخته به در آشپرخانه هست، انگار سراب می بینم، گارسن چاقالو با دست پر توی درگاهی آشپزخانه ظاهر می شود، به طرفم می آید، نه سراب نیست، دوستش دارم، لبخندی رد و بدل می کنیم. بشقاب ها را بالا گرفته. کناره های صندلی را محکم می گیرم، مبادا که بیفتم. بشقاب را نزدیک میز می قاپم و می نشانم روبرویم. انگلیسی یادم رفته. با نگاه ازش تشکر می کنم و بسم الله الرحمن الرحیم.





The Collector

6 11 2009

watch-The-Collector-online

می خواستم بیایم و بگویم پا شو و برو این فیلم The Collector را ببین، ترجیحاً توی سینما با صدای دالبی، ترجیحاً مجردی، البته اگر خیلی می خاری و اگر خیلی یکنواختی و اگر چند وقتی هست که نورون هایت به میزان مکفی تحریک نشده اند، اگر فقط دنبال اسلشری هستی که یک ساعت و نیم از زندگی مرخصی بگیری و بعد برگردی سر روزمرگیت. بهرحال سالیان سال هست که فیلم ترسناک ها آمده اند و فیلم ترسناک ها رفته اند و دیگر همه مان از حفظیم که وقتی فردی تلفن را بردارد که به پلیس خبر بدهد، حتماً سیم گوشی پاره هست. بعد خب جالب هست که حالا اینبار فرد مفلوک گوشی را بر می دارد و اتفاقاً گوشی قطع نیست و بجایش آقای Collector از قبل یک عدد میخ توی گوشی کار گذاشته… می دانم دردت گرفت، ولی خب به این می گویند پرواز اندیشه، به این می گویند دریدن کلیشه های یک ژانر کلیشه ای، و اصولاً همین هست که می گویند نهایتی برای تخیل مغز آدمی متصور نیست.

حالا که نهایتی متصور نیست، از آقای Collector بکشیم بیرون و به خودمان نگاه کنیم و به آینده که می تواند قشنگ هم باشد، دوست داشتنی هم باشد. برادر اینها رفتنی اند، بی برو برگرد؛ خوب و بدش را نمی دانم ها، اما رفتنی اند، چه کسی می آید را نمی دانم ها، اما می دانم اینها رفتنی اند، یک جورهایی انگاری همه می دانند، و جالب اینکه انگار خودشان هم می دانند. به عنوان نظاره گر صرف می گویم -البته عنوانی هم غیر از این ندارم: دو سه ماه پیش فیلم اعتراض ها را می دیدیم، یک عده مردم سراسیمه و آشفته که بهشان توهین شده و حالا دارند کتکش را هم می خورند، همه هاج و واج و حیران از سبعیت روبرویی ها. امروز ویدیو های سیزده آبان را می بینی، شعار ها عوض شده، خجالتی در کار نیست، شعار متفرقه کم شده، نگاه ها عوض شده، حالت چشم ها عوض شده، راه رفتن ها و دویدن ها عوض شده، فرار نیست، کمین هست و استراحت برای جمع کردن قوا، همه چیز منسجم و قوی هست، انگاری ناخودآگاه مردم گروهک هایی سی-چهل نفری تشکیل می دهند و با استراتژی جنگ خیابانی می کنند، به خدا آدم نداند فکر می کند اینها آموزش دیده اند که آنقدر تر و فرز و نترس هستند.

فکر که می کنم خوشبین نیستم، فکر می کنم که توی بازه زمانی چند ده سال لزوماً کشور بهتری نداریم، اصلاً فکر می کنم که خطرات یک تغییر عمده خیلی زیاد هست، اصلاً چه می دانم، شاید هر قوم قبیله ای علم استقلال بردارد، بگذار همینجور باشیم و خدا راشکر فعلاً که سر و کار ما به باتوم و شیشه نوشابه نیفتاده. بعدش فکر نمی کنم، چشم هایم را می بندم و خیال را جولان می دهم… امروز پاهای قشنگ شما روی صورت کریهش راه رفت (البته حواسم هست که تصویر صورتش لیاقت همان کف پایت را هم ندارد) و بعد توی خیالم می بینم که طناب کلفتی مجسمه های شان را پایین می کشد، تنه درخت چغری دیوار قصرها و زندان هایشان را فرو می ریزد، و خودشان با گردنی کج پشت میز محاکمه نشسته اند، خبری از عربده کشی های نفرت انگیزشان نیست، و ما توی کون مان عروسی هست و من دوست ندارم چشم هایم را باز کنم.





مختل

1 11 2009

تقدیم به سالاد خرچنگ که این روزها قاچاق شده:

دو سال است که زندگیم دوری بوده. دو سال است که فقط دو تا یک ماه تو را دیده ام و بقیه اش را نمی دانم چگونه گذشته. صبح و شب و شب و صبح و آخر هفته و مشروب و زور زدن برای فراموشی و زور زدن که دستت را بگیرم، از لای نوشته های همین وبلاگ، از لای ایمیل ها، از توی چهار تا عکس، با دو تا اسمایلی توی چت، از توی سوراخی وب کم، از تلفن های راه دوری که انقدر راه شان دور است که صدا به صدا نمی رسد، لااقل مال ما که نمی رسد. می خواهم پیشت بنشینم و دیوار را نگاه کنم، دراز بکشم و سقف را نگاه کنم، حقارت زندگیم را باهات قسمت کنم و خوشحال باشم. لابد رویم نمی شود نگاهت کنم. دو سال است که با سقلمه لبخند زده ام و عکس گرفته ام و فرستاده ام. دو سال است که از توی هر عکسی بیرون پریده ام و بغلت کرده ام، خودت نفهمیده ای، اما هر بار که اتچمنت را باز کرده ای من بیرون پریده ام. انقدر سریع که پایم به لبه در گاهی گیر کرده و دماغم به موکت کشیده شده و بیدار شده ام. دو سال است که مختل شده ام. دو سال است که خستگی ام هم بوی گند یاس و پیری گرفته. هی.

پانویس: برادر، این پست تاریخ مصرفش گذشته، مال قدیم تر هاست.





کایوت

30 10 2009

یک – شرق کانادا یک جایی دارد به نام Cape Breton. گویا این از آن جاهایی هست که آدمها را به دو دسته تقسیم می کند: دسته اول آدمهایی که پاییز کیپ برتون را دیده اند و دسته دوم بقیه آدمها. حالا وهم برت ندارد که چرا دسته دومی هستی ها، چیزی خاصی ندارد گویا؛ یک تعداد معتنابهی درخت هست و دریا و مسیر پیاده روی و اینها، خب پاییز هم برگریزان هست و لابد خوشگل تر می شود. ما هم مدتی بود که برنامه داشتیم یک آخر هفته ای برویم و اینجار را ببینیم. خرافاتی و اینها نیستم، اما ته دلم راضی به این سفر نبودم. زد و همین هفته پیش که برنامه سفر داشتیم کیف پول همسرم به همراه انواع و اقسام کارتهای داخلش (من جمله گواهینامه اش) گم شد. تو را به خدا حس ششم را می بینی؟ پریروز اخبار گفت که توی همان خراب شده یک دختر نوزده ساله داشته پیاده روی می کرده و دو تا کایوت بهش حمله می کنند. یک رهگذری هم از آنجا رد می شده و بی وجدان فقط به 911 زنگ می زند و فرار می کند. پلیس سر می رسد و می بیند کایوت ها دختره را تکه و پاره کرده اند، یکی شان را می کشند و کایوت دیگری فرار می کند، دختر را هم می رسانند به بیمارستان اما بنده خدا می میرد (لینک خبر). کار از شوخی و بدبینی و گشادی و تمایل به مبل نشینی من گذشته، برادر اینجا خطرناک هست، گرگ و خرس به آدم حمله می کند. والله به خدا هیچ چیزشان به آدمیزاد نمی ماند، پارک که ندارند، هی شعار طبیعت دوستی می دهند، پارک شان شبیه جنگل هست، خب آخرش همین می شود دیگر. بابا جان دو تا پارک عادی با تاب و سرسره و فواره و پشمک فروشی درست کنید. جنگل مال خرس هست، شهر و پارک مال انسان.

دو – این فیس بوک هم داستانی شده ها. ده سال پیش با طرف همدوره ای لیسانس بودیم. من که همان ترم اول ریاضی-یک افتادم و از بقیه جدا شدم. بعداً با بعضی هایشان دوباره ارتباطی داشتم، اما واقعاً تعداد زیادی شان فقط در حد اسم و چهره ای مه آلود هستند. بعد طرف آدم را توی فیس بوک اد می کند (معمولاً هم زیر اسم شان هست مثلاً برکلی یا هاروارد، یعنی آره دادا)، چکار باید بکنم؟ تا حالا که بغضم را فرو خورده ام ادشان کرده ام، اما طی یک حرکت انتحاری می خواهم این غریبه های فیس بوکی را قل و قمع کنم.

سه – سه ماه تابستان را دویدیم، خیلی سخت بود، و الآن از هرچی ورزش هست بیزارم. به جایش هر از گاهی می رویم پیاده روی. البته خوبیش این شد که همین بیزاری مرا در تدوین یک اصل جهان شمول کمک کرد (پیشاپیش از دوستانی که حضوراً این را شنیده اند عذر می خواهم): ببین آقا جان، آمپر ماشین که هست، خب وقتی رفت بالا یعنی موتور ماشین داغ کرده، یعنی وضعیت بحرانی هست، یعنی یا سریعتر بزن بغل یا موتور ماشین منفجر می شود، خب این آمپر یک اخطار دهنده هست. حالا شما دهن خودت را می زنی، می دوی، مثل خوک عرق می ریزی، قلبت مثل سگ می تپد، و به خیال خامت داری مثلاً به بدنت حال می دهی؛ در صورتی که این تعرق و تنفس غیر عادی در حکم همان آمپر بالا رفته هست: بدنت دارد بهت اخطار می دهد که “وضعم خراب هست، از این حماقت دست بردار و مرا به حالت عادی برگردان”. به همین سادگی. بعد دشمن به شما باورانده که نخیر، ادامه بده، پیشرفت می کنی. و بدان که این بزرگترین دروغ تاریخ هست.

چهار – اگر پیدا کردید این فیلم Oldboy را هم ببینید. هر آنچه خوب هست را به میزان لازم دارد: خشونت و انتقام و هیجان و ترس و رمز و راز و سر در گمی و بیمار های جنسی. فیلم کره ای هست اما به انگلیسی دوبله شده.





کارت پستال هایی از رم – دو

22 10 2009

هفت-هشت سال پیش بود، مثلاً من سال دوی لیسانس بودم- و یکی از اقوام سببی ما که اتفاقاً نیمچه رابطه ای هم با من داشت، بدجوری توی کف خارج و این مسائل بود و همان موقع تصمیم جدی گرفته بود که برود ایتالیا. همین کلاس های زبان سفارت ایتالیا توی فرمانیه را می رفت و خلاصه بعد از دو-سه سالی به خاک پاک ایتالیا مشرف شد. نمی دانم چرا آن موقع کلاً خیلی حرکت مسخره ای به نظر می رسید، و به غیر از من بقیه هم همین طوری فکر می کردند. چرایش را هم نمی دانم ها، شاید به خاطر زبان بود، بهرحال همه یک کمی انگلیسی می دانند اما مثلاً ایتالیایی یا آلمانی یا فرانسوی خیلی غیر قابل دسترس به نظر می رسید. شاید هم برای اینکه تخم عشق به آمریکا بهرحال در وجود هر ایرانی نهفته هست. حالا آمریکا نشد کانادا، استرالیا، توی فکر اروپا هم باشی انگلیس. فکر کنم به خاطر همین اصل نانوشته است که مثلاً من امروز کانادا هستم و اصلاً هیچوقت مثلاً به امکان ادامه تحصیل توی ایتالیا فکر نکردم. برای من ایتالیا معنی اش فیات بود. و آن هم معنی اش دوست دایی ام بود که رفته بود زیر فیات دایی ام تا چیزکی را تعمیر کند و جک در رفته بود و کمک فنر ماشین دماغش را خمیر کرده بود، و البته که امروز دماغ اصغر ظاهراً روبراه هست، اما ما می دانیم باطناً دماغش چیزی بیش از یک بارباپاپا نیست، و البته که ناراحتیم، و البته که ایتالیا را دوست نداشتیم.

با پیش زمینه دماغ خمیری اصغر و یاد آن قوم خویش مان رفتیم رم. می دانم که یک هفته زمانی نیست که آدم بخواهد تئوری صادر بکند، اما بهرحال یک دیدی می دهد. باید اعتراف کنم که خیلی حال کردم، با خود شهر و آب و هوایش و بیشتر از همه مردمش. خود شهر که گفتن ندارد، سابقه دو هزار و پانصد سال “شهر بودن” خود گواه همه چیز هست. مد نظر داری که رم دو هزار سال پیش یک میلیون نفر جمعیت داشته، موقعی که توی کانادا لابد اسکیمو ها دنبال خرس های قطبی می دویدند و یا شاید هم برعکس. همین نکته خودش کتاب کتاب معانی دارد؛ یعنی بابا جان اینجا جای زندگی آدمیزاد هست، جوابش را به مرور زمان پس داده و نیازی به نگرانی نیست، آب و هوایش مناسب زندگی و بقای گونه انسان هست، درست همانطور که آب و هوای کانادا مناسب بقای گونه خرس قطبی و گوزن شاخ دراز هست. هفته آخر سپتامبر که ما رم بودیم دما بین 22 تا 29 درجه بود، تازه باران هم آمد، اما باران شان هم مثل آدمیزاد هست، گرم و آهسته و بدون باد، جوری که اگر چتر داشته باشی یک آستین کوتاه هم افاقه می کند. همان موقع، شهر ما توی کانادا -که خیر سرش دومین شهر گرم اینجاست- فکر کنم دما ده درجه بوده، باران شان هم که بیشتر بوران هست و انقدر سرد است آدم در عجب می ماند چطور یخ نمی زند بین راه؛ چتر گرفتن هم که بیشتر کمدی هست و خودم تا حالا دو تا چتر تلفات داده ام.

اصلاً شاید اثر آب و هواست که مردمش هم انقدر گرم و مهربان هستند؟ کانادا هم همه مودبند و یک های و بایی با آدم می کنند، اما امروز بعد از دو سال فهمیده ام که بیشترش ژست و اداست؛ مثلاً شبیه همین تعارف دوزاری های خودمان: چاکریم و مخلصیم و بفرما و الخ. یک پیتزا پزی خسته ای رفته بودیم توی رم، کلمات رمز را هم گفته ایم: “دوئه پیتزا، اونو بیرا” (یعنی دو تا پیتزا، یک آبجو)  و البته کلی چیز دیگر را با ایما اشاره سفارش داده ایم. نشسته ایم مثل دوتا حیوان گرسنه می خوریم و کم مانده اشک بریزیم از خوشمزگی، بعد وسط غذا فروشنده خوشگل که فهمیده ایرانی هستیم آمده و می پرسد خوشمان آمده یا نه (توجه داری که رستوران ژیگولی نیست ها). دهانمان پر است و به سرعت و چندین مرتبه سر را تکان می دهیم و توی دلمان قربان صدقه دست و پنجولش می رویم. دوباره آخر غذا آمده، بهش می فهمانم که از “رول ماهی” خیلی خوشم آمده، چشمانش برق می زنند و دویده توی آشپزخانه برای مان کلی “آلیو اسکول” آورده، مجانی. ببین، این حرکت اثر خودش را روی روح من گذاشت و تا آخر عمر با من هست. اینهمه ما توی این کانادای خراب شده غذا خوردیم، همه چیز عین ماشین، سفارش بده، پول بده، بخور، برو بیرون، اما خبری از عشق نیست.

البته به موقعش ضد حال هم خوردیم ها. اولیش که طبق معمول توی تاکسی فرودگاه بود. مردک قرمساق خیلی تر و فرز ما را سوار کرد و وسط راه دبه کرد و گفت مسیرتان دور است به جای 40 یورو 60 تا گرفت. موقع بحث هم که البته انگلیسی یادش رفت. انقدر هم بد رانندگی کرد که آخر راه یک تصادف نیمه ناجور کرد و یکی از پشت کوبید بهش. درست که ما خیلی شانس آوردیم و و کمرمان دو ساعتی درد می کرد، اما دلم حسابی خنک شد. بعدیش هم که طبق معمول توی اتوبوس بود. از پنجره اتوبوس بیرون را نگاه می کردم و لذت می بردم و غذای روح می خوردم که توی ایستگاه سوم یک زوج کولی وارد شدند؛ لباس های پاره پوره و عجیب و زلم زیمبو و خال کوبی و پوستی تیره که معلوم نبود مال آفتاب بود یا دورگه بودن. من هم توی دلم می گفتم تو رو خدا بافت فرهنگی را ببین، چقدر عالی، همه فرهنگ و نژادی دارند، پز و شعارش را کانادا می دهد اما اینا بهش عمل می کنند… تو همین فکر ها بودم که زن کولی هیـــــــــــــــوغی بلند کشید و گلاب به رویتان همانجا وسط اتوبوس بالا آورد. ما همگی فرار کردیم ته اتوبوس و خودشان دو تا هم عین خیال شان نبود و زنک با پشت دست دهانش را پاک کرد و رفتند نشستند روی یکی از صندلی های خالی شده. عق ها را هم ول کردند به امان خدا. سربالایی می رفتیم عق ها سرازیر می شد طرف ما ته اتوبوسی ها و توی سرازیری جلویی ها به فیض می رسیدند. هوا هم که گرم و شرجی بود و همه دماغ شان توی یقه شان بود. این مدلی اش را دیگر ندیده بودم.

اینهمه ور ور کردم آخرش به شمایی که توی فکر ادامه تحصیل هستی بگویم که مثل ما ها گله ای کار نکن؛ همین رم بهترین جای درس خواندن هست به خدا: شهر عالی، هوای عالی، مردم خوب، زبان آسان، نزدیک ایران و الخ.





نرو

19 10 2009

ترافیک این وبلاگ خیلی زیاد شده، کامنت هایش هم همینطور. خیلی بیشتر از چیزی که آن اولها در آرزویش بودم. اصلاً بر همین اساس است که مادرم می گفت مواظب باش چه چیزی را آرزو می کنی، چون ممکن است که در همان لحظه خدا به دلش بیفتد که آرزویت را برآورده کند. طفلکی خودش که مدعی هست که هنوز به آرزویش که همانا “ایمان زیاد” هست نرسیده. من هم که گویا ارزان خودم را فروختم و سر بزنگاه که خدا گوشش دم دهانم بوده، آرزوی ترافیک و کامنت کرده ام و خب امروز غرق هستم در ترافیک روان. خدای ناکرده بهتان بر نخورد ها، خواننده مجازی، دوست مجازی، منتقد مجازی، چشمم کف پایتان، من محتاجتان هستم، من دوستتان دارم و صادقانه بگویم که بزرگترین تفریح زندگیم چک کردن آمار وبلاگم هست، و بزرگترین دستاورد زندگیم خوانده شدن هست. وردپرس هم که ماشاءالله توی این زمینه ها ید طولایی دارد و انواع و اقسام آمار را در طرح  ها و رنگ ها و سایزهای متنوع عرضه می کند، فقط می ماند یک آدم بیکار که بنشیند و موشکافی شان بکند. آمار زیاد یعنی خوانده شدن، و این رویای هر آدم متوسطی هست، یعنی خودش فکر می کند که از جمع بالاتر رفته، حرف می زند و بقیه هورا می کشند. من هم مستثنی نیستم و می نویسم که خوانده بشوم و راستش را بخواهی دیگرانی که مدعی اند “می نویسند صرفاً برای نوشتن” را آدمهایی دغل و درگیر می دانم.

این از کلیت ماجرای ترافیک زیاد. جزئیاتش اما متفاوت هست. تا دو-سه ماه پیش، اینجا یک سری خواننده تقریباً ثابت داشت و “فکر می کنم” همه مان درک دستی از همه چیز داشتیم. آمار همه شان را هم داشتم اعم از خاموش و غیر خاموش. بهرحال من هم ابزارهای خاص خودم را دارم، شما آن بالا توی آدرس بار بزن “تنگ” و به طرفة العینی آمار هفت جد آبادت را گرفته ام. بله آقا جان، شمایی که چراغ خاموش می آیی و می روی، اینطوری هاست. اما از دو-سه ماه پیش به اینطرف، یک سیل جدیدی از خوانندگان اضافه شدند و خب هنوز خوب با هم آشنا نشده ایم، همین است که چپ و راست کامنت های گیرمندانه سبز می شود که آهای بی تربیتی و آقا توهین کردی و مسخره کردی و گفتگوی تمدنها نکردی و تک بعدی هستی و خاک بر سرت و از این حرفها. البته که همه اینها به مرور زمان برطرف می شوند و بالاخره یا با هم کنار می آییم*، یا خیلی ساده می رویم و وبلاگ های باب طبع مان را می خوانیم، اما حالا فقط به عنوان حسن ختام، من یک مطالعه موردی روی یکی از این تیپ کامنت های جدید بکنم، و آن هم البته در مورد کامنت هایی هست که می گویند چرا دین و مذهب و مذهبی را مسخره می کنی.

ببین برادر من، لابلای تمام خطوط این وبلاگ هم هست، دارند فریاد می زنند، اما فقط برای تاکید بیشتر؛ من مذهبی نیستم و مذهبی ها را هم دوست ندارم. اگر راحت تری، می توانی بهم بگویی @@@@@. فکر هم می کنم که همه این بدبختی ها و عقب ماندگی ها و بی فرهنگی ها و قتل ها و خونریزی ها به خاطر حکومت مذهبی هست. برداشت های متفاوت سر.وش و کد.یور و آقا.جری و منت.ظری از دین هم برایم جالب نیست. با اجازه ات، از این دسته بیشتر از آن سنتی ها بدم می آید، و واقعاً مایوس می شوم وقتی شیفتگان اینها را می بینم؛ یعنی آدمی که در بدر پاسخ تضاد های دینی هست، به جای اینکه جذب “جهان بینی علمی” بشود، به خاطر کمبود اطلاعات و مرجع می افتد توی چاهی بی انتها به نام اسلام مدرن دستپخت همان حضرات نامبرده. تمایلی ندارم که در ظرف زمان و مکان به تاریخ قهوه ای ادیان نگاه کنم و مثلاً  آخرش تعدد زوجات پیغمبرمان را هضم کنم، یا بدتر از آن، فرگشت (تکامل) و فمینیسم و موج نوی سینمای فرانسه و همه و هرچیز را منطبق و در راستای دین بدانم. تا توی همین جو هستیم: چادر را مسخره می کنم، چون نمادی از تحجر و عقب ماندگی دین هست، چادر با کتانی بنفش را مسخره می کنم چون نمادی از تضاد های دین هست، مالش های خانم چادری و همسرش توی تاکسی را مسخره می کنم چون نماد نگاه سرکوبگرانه دین هست. شما دم از بحث و گفتگو و دوستی می زنی، برای خودت خنده دار نیست؟ ماشاءالله جیم الف لطف کرده و آنچنان پلیس های روانی توی مغز ما ها کار گذاشته که آدم از نوشتن همین چهار تا جمله توی یک وبلاگ پیزوری هم واهمه دارد. بیچاره آنها که سر و کارشان با پلیس واقعیست. ای آقا، دل خوشی دارید ها.

* خدای نکرده اینگونه برداشت نشود که تحمل شنیدن کامنت مخالف و منتقد را ندارم، اتفاقاً تشنه اینها هستم.





یه حلقه طلـــــــــــایی، اســـــــــمتو توش نوشتم

14 10 2009

دو نوع حلقه ازدواج داریم. یکی این مدلی که شما دستت هست و طلا سفید هست و اسکلانی که هنوز در قید و بند حلال و حرام هستند از آنها استفاده می کنند. این نوع را می توانید به انگشت مردهایی ببینید که ته ریش پری دارند و زیر گلو و زیر چشم شان را موزر کرده اند و همسرشان کتانی بنفش به پا کرده و چادر مشکی سرش کرده و توی تاکسی یک دستش لای پای آقایش هست و با دست دیگرش موهای پشت دست حلقه دار مردش را در جهت خوابشان ناز می کند و لبخند می زند. یک مدل دیگر حلقه ای است ساده با سطحی برآمده و منحنی، رنگ طلا، همان رنگی که باید باشد، همان رنگی که دیده می شود، البته بدون اینکه نام و نام خانوادگی و شماره مسلسل شناسنامه همسرت را تویش حک کرده باشی. از آنهایی که معلم کلاس ارف مان دستش می کرد، خیابان دمشق، اول راهنمایی، عصر سه شنبه. آقای کچلی که سبیل قهوه ای کمرنگ و چشم های روشنی داشت و فلوت ریکوردر یادمان می داد و روی میز چوبی برایمان ضرب می گرفت تا تر نزنیم به آهنگ ها، با همان انگشت حلقه به دست. عمراً یادم بیاید اسمش چه بود، فقط یادم هست که می گفت سازش کمانچه هست و لابد برای امرار معاش ارف درس می داده. صدای برخورد حلقه معلم مان روی میز چوبی کار خودش را کرده بود و من در همان سن و سال می دانستم که اگر روزی ازدواج کنم حلقه ام از همین ها خواهد بود. و البته که امروز یک جفت از همین حلقه های ساده طلا داریم، غلط نکنم دانه ای سی هزار تومان خریدیم از سبزه میدان، و البته که یک جفت هم از همان مدل غربتی های طلا سفیدش را داریم که کلی گران تر و طلای ساخت فلان و بهمان هست. البته صورت قانونی داستان اینجوری هست که “طلا زرد ارزونه” دم دستی و برای مصارف روزمره هست و آن یکی مجلسی هست و برای مصارف خاص (بخوانید هیچوقت). نمی گویم ازش متنفرم، اما هر وقت حلقه سفید دستم هست، دستم توی جیبم هست و برعکس، حین استعمال حلقه دم دستی معمولاً انگشتم را می کنم توی بینی تا شما حتماً ببینیش و از علاقه بین من و حلقه زرد آگاه شوی. اینهمه ور زدم که بگویم هفته پیش حلقه مجلسی گم شد و چند روز بعد پیدا شد؛ به همین سادگی و سرعت. همان چند روز زیر فشار امواج خروشان اتهام له شدم: مخصوصاً گمش کرده ام، بی مبالاتم، سلیقه اش را دوست ندارم، از اول پیش بینی می کرده، الآن خوشحالم از گم شدن حلقه، و الخ. خدا را شاکرم که پیدا شد ولی از طرفی ترسم گرفته که گم شدن دائمی یا نابودی یکی از این اشیاء کلیدی واقعاً چه تبعاتی که ندارد.





خنجرهایی که از پشت می خورم

6 10 2009

بی اهمیت ترین چیزی که بتوانی فکرش را بکنی، امری نسبی هست. دانشمندان زیادی روی این موضوع کار کرده اند و دودهای چراغ غلیظی خورده اند، انیشتین، نیلس بور، حسابی و غیره، تازه کوچولوهایشان هستند. این اسامی گنده مانع از این نشدند که من هم نظریات خاص خودم را در این زمینه نداشته باشم. کوچکترین رهنمود نسبیت به ما این است که برای خودمان قانون نسازیم، تا بعضاً شگفت زده نشویم. مثال عرض می کنم؛ بنده قانونی داشتم مبنی بر اینکه کوچولوهای عرعرو همیشه در شعاع پنج متری من توی هواپیما نشسته اند. قانون خوبی نبود، اما حداقلش این بود که انتظاراتم از یک سفر هوایی همیشه مشخص بود. هیچوقت منتظر نبوده ام که پریچهری کنارم بنشیند و وسطهای پرواز با چشمکی مرا به دستشویی فرا بخواند و رمز در زدن را هم در گوشم بگوید. می دانستم که دم دستشویی حتماً مادر بچه به بغلی هست که منتظر نوبت هست تا پوشک عوض کند. با این پیشینه توی پرواز رم به تورنتو نشسته بودم و نیم ساعتی گذشته بود و من هنوز صدای ونگ بچه نشنیده بودم. از لا و لوی صندلی ها اینور و آنور را سرک کشیدم، دیدم خبری نیست و تا چشم کار می کرد پیر و پاتال دور و برمان بود. همینطور خوشحال بودم و از تجارب بد سفرهای قبلی برای همسرم تعریف می کردم که بوی گندی توی کابین هواپیما پیچید. انقدر واضح بود که حتی جای تردید هم بر جای نگذاشت. انقدر قوی بود که دوتایی دماغ مان را کردیم توی یقه هایمان و دو دقیقه ای را تنفس مصنوعی رفتیم. کسی هم به روی خودش نمی آورد. یک چند تا دیگر هم گاز انبری در دادند، جوری که ردیف ما تقریباً بیهوش شده بود و بعد تقریباً چند ده دقیقه ای آرامش بود. من هم بعد از این حمله سنگین از حال رفتم و خواب نازی برم مستولی شد، اما بی وجدان درست تا پلک هایم گرم شده بود یکی دیگر در داد و من با بو از خواب پریدم. اینجا بود که گفتم بابا قربان همان بچه های عرعرو، حداقلش این است که این بچه ها پس فردا بزرگ می شوند و آینده ساز هستند و چه می دانم، لابد چهار تایشان می روند توی کار خیریه و می آیند خانه سالمندانی که من تویش هستم برایم پرتقال و سیگار اشنو می آورند، یا اصلاً یکهو دیدی چهار تا آدم حسابی از تویشان در آمد و مملکت مان را درست می کنند، اما این پیر و پاتالهای چاقالو که پنج سال دیگر مهمان این دنیا هستند و ارث و میراث شان که مال فک و فامیل شان است و فقط گاز معده شان نضیب ما می شود. خسته ات نکنم، دوست یا شاید دوستان چسو در طول پرواز نه ساعته ماشاءالله فستیوال راه انداخته بودند و هر از چند گاهی یک فنی می زدند. حدسم به ردیف سمت چپی رفته بود که زوج پیر و چاقی بودند، چند باری هم چشم تو چشم انداختم که یعنی “رفیق، بس کن دیگه، شورشو در اوردی” اما انگار نه انگار، اما خب، اینجور مسائل اثبات پذیر نیستند و از جمله آن مسائلی هستند که فقط در روز قیامت و در دادگاه عدل الهی و در نور بی پایان علم لدنی روشن خواهند شد، و باور کن من از حقم نخواهم گذشت.

حالا تمام این رنج و بی خوابی و مسمومیت شیمیایی که بر ما رفت یک طرف، ضربه ای که آدم از نزدیکان می خورد یک طرف دیگر. دوستانی که تجربه های پروازهای اینقدر طولانی را دارند می دانند که اصولاً از ساعت ششم به بعد آدم بهم می ریزد و مغز انسان عنان بدن را از دست می دهد. علاوه بر این، من هم در عالم همسرداری لطفی کردم و غذای خودم که راویولی بود را با غذای همسرم که سه شاخه آسپاراگوس بخارپز و دو برش تخم مرغ پخته بود و دوستش نداشت تاخت زدم، و خب به همین جهت توی ساعت هشتم پرواز وضع مزاجی ام بهم ریخت. از قضا همان موقع هم افتادیم توی چاله هوایی و نمی شد از صندلی هایمان بلند شویم و خلاصه بهر طریق که بود بوی نامطبوع ولی ملایمی در کابین هواپیما منتشر شد. انتشار هنوز کامل نشده بود که نگاه غضبناک همسرم را احساس کردم و بعد هم شروع کرد تند و تند خودش را باد زدن. هرچه خواهش میکنم که بس کند و توجه جلب نکند و آبروریزی نکند افاقه نکرد. ملت هم واقعاً وقیح هستند؛ همگی برگشته اند و من را نگاه می کنند و اخم کرده اند انگار مسئول فستیوال هشت ساعته از ابتدا تا حالا هم من بوده ام. مطمئنم که مسئول فستیوال نیز خودش بین اخم کنندگان بود و فقط خدا می داند که چه حالی می کرد از اینکه به همین سادگی هشت ساعت فعالیتش را گردن من بدبخت انداخته است.





کارت پستال هایی از رم – یک

1 10 2009

اوایل کنفرانس بود و همسرم گرم علم و دانش. من هم روزها چتر و نقشه و کتاب راهنما را می ریختم توی کیسه ای و می رفتم رم گردی. مسافرخانه مان خارج از “محل تاریخی”رم بود و باید با اتوبوس یا مترو می رفتیم. محل مسافر خانه یک چیزی بود مثل تهران خودمان، بافت شهری مثل تمام شهرهای دنیا، اما اولین روز که برای گردش رفتم مرکز شهر، تازه رم واقعی را دیدم و ابهتش و روحش از همان پشت شیشه اتوبوس مرا گرفت. خیابان های تنگ و سنگ فرش شده و ساختمان های سه طبقه که دو طرف خیابان چیده شده اند، و البته حواسم بود که کتاب راهنما گفته رم جواهر معماری باروک هست و اساساً این سبک همینجا زاییده و پرورده شده. حالا اسمش را هم که ندانی، بیست دقیقه ای که توی کوچه پس کوچه ها و پیاتزا (میدان) هایش قدم بزنی سریع ملتفت می شوی که بی شرف ها استاد مسلم معماری و مجسمه سازی و البته ترکیب این دوتا هستند.

کمی نقشه را دنبال می کنم و سه چهار تا کلیسای معروف می بینم و بعد خسته می شوم و نقشه را می بندم و همینجور ولنگار و بی مقصد دنبال خیل توریست ها راه می افتم، به دکانهای کادوفروشی سرک می کشم، کارت پستال می خرم، دوتا پینوکیوی چوبی می خرم و دعا می کنم پدر ژپتو استثنائاً این دو تا را قرص و محکم ساخته باشد و خواهرزاده هایم پنج دقیقه ای دخل شان را در نیاورند. به پیاتزای نسبتاً محقر ولی شلوغی می رسم. همان وسط میدان می نشینم و فوج جمعیت دوربین بدستی که وارد شبه-کلیسایی می شوند را تماشا می کنم. رغبت نمی کنم وارد بشوم. حوصله ندارم از فهرست کتاب راهنمایم اسم پیاتزا را پیدا کنم و سرگذشت اش را بخوانم. حمله جمعیت انقدر سهمگین است که ترغیب می شوم سرکی به درون شبه کلیسا بکشم. سلانه از در تو می روم، تالار دایره ای بزرگی هست و دور تا دورش مجسمه هست، و بعد سرم را بالا می کنم و سی ثانیه ای میخکوب می شوم و به گنبد بالای سرم خیره می شوم: پانتئون! باورم نمی شود که ندانسته و بدون برنامه وارد پانتئون شده ام، از جامعه توریست های تعصبی معذرت می خواهم، ولی باور کن تجربه فوق العاده ای هست وقتی که منتظر یک اتفاق یا صحنه بزرگ نیستی و بعد یکهو می بینی توی دماغت هست. اگر شما هم از جنس خودمان هستید، اینها را داشته باشید: پانتئون جزو عجایب هفتگانه دنیای قدیم هست و معبدی هست که رومیان باستانی برای تمام خداهایشان ساخته بودند. پانتئون توی قرن دوم پس از میلاد ساخته شده و الآن، نزدیک به دوهزار سال بعد از ساخت، هنوز بزرگترین گنبد بتنی غیر مسلح دنیاست، و البته تا صد سال پیش کلاً بزرگترین گنبد دنیا بوده و ماشاءالله کاملاً سالم و سرپاست، برعکس خیلی دیگر از ساختمان های روم باستان که مخروبه ای ازشان مانده. نمی فهمی چه می گویم و باید زیرش بایستی و ابهتش را تحسین کنی. از تصور من خارج است چگونه دوهزار سال پیش چنین سازه ای -گنبدی به قطر بیش از 43 متر- به این دقت طراحی شده و مهمتر از آن، چطور ساخته شده. کله گنبد هم سوراخ هست و گویا نمادی از خورشید هست؛ عکس دوم را نگاه کن، داخل گنبد پنج حلقه در ترازهای پیاپی هست و هر حلقه از بیست و هشت تا حفره مربعی تشکیل شده. گویا در آن دوران پنج سیاره (به غیر از خورشید) را می شناخته اند و این پنج حلقه تداعی گر پنج سیاره هستند، بیست و هشت حفره مربعی شکل هم سمبل سیکل قمری بیست و هشت روزه هست و سوراخ روی گنبد هم نماد خورشید هست و الیته پنجره ای رو به خورشید.

نکته ناراحت کننده هم اینکه توی قرن هفتم پانتئون از پرستشگاه باستانی به کلیسا تغییر کاربری می دهد، پاپ های کاتولیک کلی تغییر دکوراسیون می دهند و کلی مجسمه قدیس اضافه می کنند، و امروز هم دیوار های پانتئون را که نگاه می کنی یک کلیسا می بینی، که وصله ناجور و قناسی هست به گنبد. تازه به همین هم بسنده نکردند و کلی از تزئینات برنز پانتئون را کندند و ذوب کردند و بردند برای تزئئین کلیسای سنت پیتر توی واتیکان. جنایتی بوده در نوبه خودش.

PantheonRomeExteriorRight

73551912

پ.ن. مثکه عکس ها باز نمی شوند، به خدا شانسه منه دیگه، گفتم یه بار مثل آدمیزاد دوتا دونه عکس بزارمو از روش توضیح بدم، نشد دیگه. امیدوارم این دو تا لینک کار کنه:

http://www.2ql.net/uploads/1254732560.jpg

http://www.2ql.net/uploads/1254677893.jpg





Thrive

29 09 2009

خیلی وقت است که از توی محل کار یا دانشگاه بلاگ ننوشته ام. و این زیر پا گذاشتن یکی از اصول نانوشته خستگی هست. افسوس که حالا هم که دارم به اصول بر میگردم از زور بی حسی و خماری بی حد و حصر هست. می ترسم بگویم افسردگی، از اسمش می ترسم، از کلیشه آویزان بهش می ترسم و از جامعه نسوان افسرده بیزارم. اما چند وقتی هست واقعاً بی انگیزه و شل شده ام. حالا همین یک هفته رم خیلی خوش گذشت، ولی باور کن لاستیک هواپیما که نشست روی فرودگاه کانادا و من ان مرغی شدم. حتی تشویق خلبان نیز شادم نکرد. شاید چون ایتالیایی های هواپیما کم بودند و صدای دست زدن کم جان بود. استادم علی رغم همه حماقتش یک روزی حرف قشنگی زد. گفت آدم باید یک هدفی داشته باشد، حالا درست که خانه و ماشین و شغل اهداف متعالی نیستند، اما بهرحال همین هدف های مادی هم آدم را به حرکت می اندازند. اما امان از آن روزی که امروز باشد و این هدفها را نداشته باشی. من اینها را ندارم. اینها را ندارم و به خودم می گویم دلم تنگ ایران  است و برگردم حالم خوب می شود. ولی به خدا یکهو دیدی برگشتیم و باز هم همین آش بود و همین کاسه. اصلاً دارم به این نتیجه می رسم اینجور آدمها –آدمهایی مثل خودم- آدمهایی مخربی هستند، هم زندگی خودشان را خراب می کنند و هم اطرافیان شان را. حالا انقدر چس ناله کردم، بگذار یک نصیحتی بکنم، یعنی بگذار بگویم کجای مسیر را اشتباه رفتم. اشتباه من این بود که ارزش و ارج و قرب هر آنچه دور و برم بود را از بین بردم. همه چیز را لوس و گهی کردم. همین شد که هر حرکتی، هر عملی، هر حرفی، پشت سرش یک “خب که چی؟” گنده ظاهر می شود. و این افتضاح هست. جدی می گویم، ارزش ها را از بین نبرید، دست و پا بزنید برای همین اهداف کلاسیک، درس و دانشگاه و کار و دین تان را دوست داشته باشید، بهش تعصب داشته باشید، ماشین تان را دوست داشته باشید، بچه هایتان را دوست داشته باشید، به حساب بانکی تان فکر کنید، به پرورش اش فکر کنید، ورزش بکنید، برنامه داشته باشید، روابط اجتماعی گسترده داشته باشید، به آینده فکر کنید، به سفر های رویایی فکر کنید، و بترسید از زمانی که پی در پی از خودتان سوال “خب که چی؟” را می پرسید. باور کنید اشتباه هست. این خستگی مزمن و کم اهمیت انگاشتن همه چیز و همه کس و همه کاری، عاقبتش بی انگیزگی و افسردگی هست. من هم همینجا با کمال میل از سمت ریاست هیات مدیره کلوپ خستگان کناره گیری می کنم و دست رییس بعدی را به گرمی می فشارم.